خدا گلهای انار را آفرید. با لبخندی بر لب، دستی بر سرشان کشید و آرام گفت: «سوار بال فرشتهها شوید… آنهایی که دورترند، راهی بهشت خواهند شد، و آنهایی که نزدیکترند، سهمشان زمین است.» فرشتهها بالهایشان را گشودند، آمادهی پرواز. اما گل اناری کوچک، کمی سر به هوا بود؛ خوب گوش نداد، فقط هیجان پرواز را شنید. بیمعطلی روی بال یکی از فرشتهها نشست. فرشته پر زد و گل انار را به باغی در دل روستا رساند، و روی شاخهی درختی نشاند. گل انار، با چشمانی پر از پرسش، نگاهی به فرشته انداخت و گفت: «کی میرسیم؟»
در را که باز کردم هوای اول صبح روزهای آغازین مهرماه بی دریغ خودش را روی صورتم بهن نمود. این مهره عاشق هوای اول صبح بودم می خواستم آن را نفس بکشم تا حالم جا بیاید و یادم برود شب گذشته چقدر سخت توانستم بخوابم. خسته و کوفته بودم و تمام تنم از حسی ویرانگر پر بود. به پیاده رو که با گذاشتم پسر بچه ای با سرعت به شکمم خورد. به تندی خودش را عقب کشید و وحشت زده نگاهم کرد. لباس فرم بر تن داشت و از قد و قواره ی ریزه اش این گونه به نظر می رسید که کلاس اولی باشد. لبخندی به رویش زدم وحشت از صورتش رفت و حتی معذرت خواهی هم نکرد دوباره دوید. من هم مثل او بی خیالی طی کردم و به راهم ادامه دادم. کمی بعد با دونان وسط آشپزخانه بودم سعید وارد آشپز خانه شد؛ پوشیده در پیراهن مرانه ی قهوه ای و شلوار کرمی شیک کرده و ادکلن زده. عطر خوش ادکلنش هوش از سرم میبرد سعی کردم
نفس نکشم نمیخواستم دوباره با بوی ادکلنش هوایی شوم. چای را کنار صبحانه آماده روی میز مقابلش گذاشتم و به سمت در رفتم پرسید خودت مگه نمی خوری؟ میان راه ایستادم تا پاسخش را بدهم نه، نون داغ بود یک تیکه خوردم سیر شدم. دروغ گفتم از این عادتها نداشتم. اما نمیخواستم با سعید سر یک میز بنشینم به اندازه ی کافی حالم خراب بود و نمیخواستم به هم ریخته تر شوم. از این که حرکتی کنم و بعد پشیمان شوم و احساس خاری تمام وجودم را پر کند میترسیدم. پشتم به او بود و عکس العملش را نمی دیدم یادش بود من از این عادت ها ندارم؟ احتمالا یادش نبود چون هیچ نگفت و در سکوت کامل صبحانه ی مفصلش را خورد. سعید رفت و من تا ساعت دو تنها بودم سعی میکردم سالن سی متری خانه را که از تمیزی برق میزد باز جارو کشیدم. دستمال برداشتم و تمام ظروف بوفه ی گوشه ی سالن را گردگیری کردم.
کاری که روز قبل هم برای فرار از حال خرابم انجام داده بودم. سال قبل همراه هستی این بوفه و سرویس مبلمان را خریده بودیم و همه ی پس اندازم را بابت خریدشان داده بودم هستی اصرار کرده بود رنگ مبلمان با گل پرده ای که چند ماه قبل خریده بودم هماهنگ باشد. پس یک دست مبلمان فیروزهای هفت نفره خریدیم و از ترس کثیف و خراب شدن همانجا خدا تومن هم برای رو کش های ژله ایش پول دادم. تلفن را برداشتم و در حال گردگیری ال ای دی به هستی زنگ زدم. با یاد آوری خریدمان دلم برایش تنگ شد. هستی، دخترک عزیز تر از جانم. چهارده ساله بودم که مادر شدم. هنوز شبیه دختران بالغ هم نبودم که کودکی را پس از نه ماه بارداری طاقت فرسا در آغوش خود دیدم. بچه دار شدم آن هم از مردی که عاشقش بودم البته عاشقی برای من با دیگران فرق میکرد من هر چه یاد دارم مادرم زیر گوشم از سعید برایم تعریف کرده بود.
اولین بارش را که یادم هست، نه ده سال بیشتر سن نداشتم. دخترهای زمان ،ما هزار سال پیش را نمی گویم ها؛ همین بیست سی سال پیش مجبور بودند زودتر بزرگ شوند. خلاصه می گفتم نه یا ده ساله بیشتر نداشتم که سودای شوهر دادن من آن هم به فردی سعید نام به سر مادرم افتاد. در باغ انار زمستان زده پدرم همراه چهار برادرم بازی می کردم که مادرم صدایم کرد نفس نفس زنان از بدو بدو های پی در پی کنار مادرم نشستم مثل همیشه از بازی کردنم با برادرنم عصبانی بود و پشگونی از بازویم گرفت و دردش را به مغز استخوانم رساند و گفت: تو باز همراه اون چهارتا شدی؟ نگفتم انقدر بدو بدو بیر بیر نکن اگه یک وقت از بلندی بیری بلایی سر دخترونگیت بیاد من چه غلطی کنم؟ شنیدن این جمله ها برایم عادی بود. اما معنایش را برایم عادی بود. اما معنای نمی فهمیدم این دخترانگی که مدام مادرم از از دست رفتنش میترسید.
دیدگاه کاربران