موضوع اصلی رمان طلایه:
طلایه، دختری ساده، پرشور و احساساتی است که بهواسطه شرایطی غیرمنتظره، وارد خانهای ناآشنا میشود؛ جایی که باید با افرادی کاملاً متفاوت همخانه شود. دنیای او با دنیای اطرافیانش زمین تا آسمان فرق دارد. اما چیزی که ابتدا شبیه کابوس است، کمکم به نقطه عطفی در زندگیاش تبدیل میشود. طلایه باید در این مسیر، هم با دل خودش کنار بیاید و هم با چالشهایی که هر لحظه او را به آزمونهای جدیدی میکشند. در میانه این تحولات، احساسی ناآشنا در دلش جوانه میزند… آیا طلایه میتواند از دل تمام ناآرامیها، به آرامش برسد؟
قرار بود هفته ی دوم عید خانواده ام به همراه خاله سیمین و خانواده ی خواهر شوهرش به شمال بروند، اما حوصله شان را نداشتم مخصوصا که پسر بزرگشان وحید هم می آمد و از پس هر جا می رفتم نگاهم میکرد کلافه می شدم البته قبلا خاله سیمین منو برایش خواستگاری کرده بود ولی آقاجون با این که خانواده ی خیلی خوبی بودن و در بهترین نقطه ی تهران هم زندگی می کردند و وضع مالیشون عالی بود چون از ازدواج های فامیلی خوشش نمی آمد حتی صحبت واهم مطرح نکرده بود به همین دلیل تا من ساز مخالفت زدم که باید برگردم سر خانه و زندگیم هیچ مخالفتی نکردند با این که مامانم دلواپس بود و می گفت تو رو خدا خودتون یک مسافرتی چیزی برین حوصله تون سر نره با خنده گفتم مامان مثلا من همین الان هم مسافرت اومدم. مادر جون این که نشد سفر شماها جوونید باید برید بگردید فردا پس فردا که بچه دار شدین دیگر وقت این کارها رو پیدا نمی کنین
مگه پول در آوردن چقدر ارزش داره؟ آدم پول رو در می یاره که از جوونی و زندگی اتنی لذت ببره شما که همه چیز رو به خودتون حروم گردین می دانستم که مامان حق دارد و وقتی شروع کند دیگر دست بردار نیست سعی می کردم یک طوری خیالش را راحت کنم و به بهانه ای تعویض روز بلیطم از خانه بیرون زدم شهر ما میدها بیش از حد شلوغ میشد و از شدت ازدحام جمعیت نمی شد در خیابان ها قدم برداشت. دوست داشتم بروم کنار زاینده رود و به یاد خاطرات قشنگ کودکی هایم ساعت ها به آب جاری زل بزنم ولی متاسفانه حال و حوصله که نداشتم هیچ بلکه آنقدر شلوغ بود که از صد مادری اش هم نمی شد گذشت چه برسد با خیالی آسوده و در سکوت به فکر فرو رفت به همین خاطر فقط گشتی در میدان نقش جهان زدم و از بازار برای خودم و محل جدید زندگیم یک مقدار چیزهای تزئینی و زیبا خریدم و به آژانس مسافرتی که دوست پدر اردون بود
رفتم و به قول معروف با کلی پارتی بازی تاریخ بلیطم را تغییر دادم و از آن جایی که برای ساعت ده همان شب بود سریع به خانه پدریم برگشتم تا وسایلم را جمع کنم. فردا صبح زود قرار بود آقا جونم اینها برای سفر شمال عازم شوند. من هم بعد از کلی گریه و زاری سامان که به خاطر نگرانی و دانشگی بود و آن طور که خودش می گفت اصلا تحمل رفتن به مسافرت بدون دختر یکی و یک دونه اش را نداشت و کلی اصرار کرد که من هم همراهشان بروم ولی از آنجایی که خودش عقیده داشت زن نباید زیاد شوهرش را تنها بگذارد بالاخره راضی شد و رضایت داد من هم خداحافظی جانانه ای با آقاجون و علی کردم و تاکسی گرفتم و به سمت فرودگاه رفتم خوا خیلی خوب بود و دوست داشتم به تنهایی برای خودم قدم بزنم احساس زن مستقلی را داشتم که توانسته بودم به تنهایی با مشکلاتم کنار بیایم و روی پای خودم بایستم کمی داخل سالن فرودگاه گشت زدم
و برای خودم قهوه و کیک سفارش دادم نزدیک ساعت نه و نیم بود که خانم خوش صدایی داخل بلندگو سالن پیچ کرد که پرواز اصفهان تهران سه ساعت به تاخیر افتاده حوصله ی برگشتن به خانه ی آقاجونم را نداشتم چون مادرم کمی خرافاتی بود و اگر می گفتم پرواز به تاخیر افتاده می گفت قسمت نهده و کلی حرف های دیگر و نمی گذاشت به پرواز برگردم و از آن جایی که دیگر محال بود بلیط گیرم بیاید مجبور بودم همراهشان به مسافرت بروم ولی خیلی دلتنگ خانه ی قشنگم با تراس با صفایش بودم چون توی اون وقت بهار حسابی دلپذیر بود. شاید خودم هم باورم نمی شد که اون قسمت دنیا را با هیچ کجا حتی همین خانه ی پدریم عوض کنم به قول معروف آب تهران را خورده بودم و آن مکان را به هر جا ترجیح می دادم از این افکار خنده ام گرفته بود که چه زود عوض شده بودم و به همه ی کسانی که می آمدند به پایتخت و شهر و دیارشان را فراموش می کردند.
دیدگاه کاربران