رایگان
حواسم نبود دستم خورده بود به زخمش.. چيزي نگفت.. سعي کردم حواسمو جمع کارم بکنم ولي بازم نشد..نگاه سرکشم چرخيد روي صورتش و بعد هم بازوهاش .. صورت جذابي داشت..هيکلش هم ورزيده و عضلاني بود..نمي دونم چرا اينجوري شده بودم..تا حالا از اين حس ها بهم دست نداده بود.ولي الان..يه حال خاصي داشتم..حالم نه بد بود نه خوب..ازطرفي هم سرم يه کوچولو گيج مي رفت.. بالاخره زخم رو شست شو دادم..کارم که تموم شد سرشو برگردوند و نگاهم کرد..مطمئن بودم صورتم سرخ شده.. خدايا چه مرگم شده؟..
دیدگاه کاربران