BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان ماهور
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان ماهور

کتاب رمان ماهور

نوشته‌ی نگار مقیمی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1509 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 477

درباره کتاب رمان ماهور

دختری‌ام که برادرم، دست در دست نامزدِ رفیقش گذاشت و با هم، بی‌رحمانه‌ترین خیانت رو رقم زدند. بی‌هیچ رد و نشونی، ناپدید شدند و من موندم؛ تنها، زخمی، و اسیر شده‌ در چنگال ساشاT مردی کینه‌جو با قلبی پر از زخم. شکنجه‌ شدم، درد کشیدم، و در نهایت، به صیغه‌ی مردی دراومدم که نه نجات‌دهنده بود و نه دشمن معمولی؛ شکنجه‌گر و گروگانگیرم بود. همه چیز وقتی بیشتر از همیشه از هم پاشید، که فهمیدم… باردارم.

بخشی از متن کتاب رمان ماهور

مرد لبخندی زد و توی یک حرکت، ریش و سبیلش را کند. با بهت به قیافه‌ی آشناش زل زدم؛ چطور متوجه نشده بودم؟ ـ فقط یکم چین پیشونی مونده و یه لنز، یه حموم برم و بیام درست میشه. شناختی حالا، بامبی کوچولو؟ از دیدنش خوشحال بودم؛ بی‌ اندازه از دیدن هر دوشون خوشحال بودم، انقدری که لبخندم را نتونستم کنترل کنم. ـ ولی من هنوز نفهمیدم اون یلدای نامرد کی دارو ریخت توی غذا؟ من که همش کنارش بودم. یلدا را به یاد آوردم. فهمیده بودند که اون کمکم کرده. با تردید به اخم‌های درهم ساشا نگاه کردم: ـ یلدا که… خوبه؟ ساشا تنها نگاهم کرد، نگاهی عمیق که باعث شد سرم را پایین بندازم. سامان جوابم را داد: ـ آره بابا، کی جرأت داره به اون چیزی بگه؟ البته شانس آورد من زود اون را از جلوی چشم ساشا دور کردم، وگرنه معلوم نبود الان در چه وضعیتی بودیم. صدای ساشا بلند شد: ـ اون هم باید تاوانش را بده.

نگاهش را بهم دوخت و زمزمه کرد: ـ مثل تو. چشم‌هایم را بستم؛ پس این شکنجه ادامه داشت. ـ اما من تاوان کارم را دادم… بیشتر از اون چیزی که حقم باشه… خیلی بیشتر، زمزمه کردم. دو روز از اقامت در دوبی می‌گذشت؛ برنگشتیم تهران چون ساشا می‌گفت زود رفتنمون شک برانگیزه. عصر همون روز، سامان ماجرای پیدا کردنم را برام تعریف کرد: ـ وقتی فهمیدیم ماجرای فرارت رو، ساشا خیلی عصبانی شد، حتی بیشتر از موقعی که فهمید ماهان و طناز فرار کردن؛ هرچی دم دستش می‌اومد رو می‌شکوند. می‌خواست یلدا رو هم بکشه، واقعاً شانس آورد که خودش رو پنهون کرده بود. یه کم که آروم‌تر شد، اومدیم تهران. تنها جایی که می‌تونستی بری، یلدا هم چیزی لو نمی‌داد، می‌گفت تو رو فقط تا جاده رسونده و برگشته، نمی‌دونه کجا رفتی. اومدیم تهران؛ خونه‌ی خودتون نبودی، همه‌جا رو گشتیم، حتی به پری هم سر زدیم.

اونجا بود که جنازه‌اش رو دیدیم و یه سنجاق سر متعلق به تو و دستمال مخصوصی که تنها پولاد ازش استفاده می‌کرد. فهمیدیم که گیر افتادی. وقتی پولاد زنگ زد و ساشا رو برای مهمونی دعوت کرد، مطمئن شدیم. ساشا خیلی عصبانی بود؛ می‌گفت به‌محض دیدنت، گردنت رو می‌شکنه. اما بعد از برگشتنش از مهمونی، کلاً فازش عوض شد؛ یه کم آروم‌تر شده بود، انگار می‌خواست قبل از رفتنت به دوبی، نجاتت بده، اما تو با دخترای دیگه راهی نشدی و همین، پیدا کردنت رو سخت کرد. بعدم که اومدیم دوبی و منتظر یه فرصت شدیم. با یادآوری دخترها، چیزی به ذهنم هجوم آورد؛ من بهش قول داده بودم… سریع روی تخت نشستم. ساشا که کنارم خوابیده بود، اخم‌آلود نگاهم کرد: ـ چی شد؟ نگاهش کردم: ـ من… من احمق بهش قول داده بودم… چه زود فراموش کردم! ـ کی؟ چه قولی؟ حالت خوبه؟ ـ سحر کیه؟ ـ یکی از دخترایی که اونجا بود.

مشتاقانه ساشا را نگاه کردم: نمی‌تونی اون رو هم بخری؟ ناباورانه نگاهم کرد: ـ چی می‌گی تو؟ من که نمی‌تونم بخرم همه رو! ـ فقط اون… گناه داره… یه خواهر کوچیک داره که منتظرشه… اونم زخم‌خورده‌ست، ساشا… اما کسی رو نداره که نجاتش بده. ـ تو فعلاً نگران خودت باش. نیم‌نگاهی بهم انداخت: ـ می‌دونی که… گفته بودم فرار نکن و کردی. کار دارم باهات. کلافه نفسم را فوت کردم: ـ باشه… تو اصلاً هر کاری می‌خوای بکن باهام… ولی خواهش می‌کنم اون رو نجات بده. پوفی کشید و نشست: ـ تو چرا انقدر نگران اونی؟ فکر می‌کنم خودت انقدری دغدغه داری که نتونی به بقیه فکر کنی. ـ اون… از من وضعیتش بدتر بود. من پدر و مادری داشتم که ازم مراقبت کنه، اما اون نداشت. تو من رو از اون جهنم نجات دادی… اون هیچ ناجی‌ای نداره… ساشا نگاه عمیقی بهم انداخت: ـ زیادی مهربونی می‌کنی در حقش…

دانلود کتاب رمان ماهور از نگار مقیمی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان ماهور

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.