داستان در مورد پسري به اسم حسامه. اين آقا يه روز با رفيقش سياوش ميره يه مهموني. اونجا دختري رو ميبينه و ناخواسته دل ميبنده. بدون اين كه بدونه اون دختر چيه و كيه. بعد از اون مهموني اتفاق هايي براي حسام ميوفته كه خيلي هم خوشايند نيستن و حسام بارها و بارها راهي بيمارستان ميشه. با حقيقت هايي رو به رو ميشه كه براش غير قابل باورن اما راحت اونا رو ميپذيره. حقيقت هايي كه باعث ميشه حسام بفهمه نصف بيشتر وجودش انسان نيست. با كمك دوستاش ميخواد بفهمه كه چيه. در اين بين سحر و دوستانش هم به كمك حسام ميان. اتفاق هاي هيجان انگيزي قراره تو اين رمان به وجود مياد. ازتون ميخوام تا اخر با من بمونيد و در ضمن عجولانه قضاوت نكنيد. من براي نوشتن قسمت هاي تخيلي كلي فشار به مغزم اوردم و ذهنمو به كار گرفتم.
ژانر: همون طور كه خودتونم فهميديد تخيلي- ترسناك- راز الود- كمي طنز- هيجان انگيز- كمي عاشقانه
دیدگاه کاربران