در میان بازیهای پیچیدهی سرنوشت، گرهای کور بر زندگی دختری افتاد؛ دختری که فریب گودالی عمیق را خورد. گودالی که شباهت به باتلاق داشت و هر شب او را بیشتر در خود فرو میبرد. تنها پناهش، دود کردن شبها بود؛ دودی که در مه تاریک شب محو میشد. در همین تاریکی، سرنوشت رشتههای دیگری را به هم پیوند زد؛ رشتههایی از جنسی متفاوت: یکی باروت، دیگری جرقه… و هیچکس نمیدانست که این دو به زودی در هم گره خواهند خورد.
آفتاب به اواسط آسمان آمده بود و هوای سرد صبح را گرما میدان حسن عجیبی داشتم؛ چیزی همانند استرس. دلهرهای عظیم به جانم افتاده بود و مدام زیر دلم میزد. «باشه»ای گفتم و با قدمهای بلند خود را به او رساندم. روی یک بنر کوچک اسم رستوران نوشته شده بود. بعد از طی کردن چندین پلهٔ بلند به درِ رستوران رسیدیم. بوی کلهپاچه از بیرون هم به مشام میرسید. همراه یگاه وارد شدیم و در وهلهٔ اول، تم قهوهای و سنتی رستوران به چشمم آمد. کمنوری فضا موجب آزار چشمانم شد. سرم را نزدیک گوش پگاه که چشم میچرخاند تا آشنایی را شکار کند بردم و گفتم: – پگاه، چقدر اینجا خلوته! – هیس… بذار ببینم اینها کجا هستن. من هم سراسیمه تمام رستوران را نگاه کردم، اما خبری از گروه ما نبود. با نزدیک شدن شخصی با لباسهای فرم، چشم به آمدنش و گوش به کلامش دادم.
– سلام، دنبال کی هستین؟ از لحن طلبکارانه و خشکش، به سمت پگاه برگشتم. بیتوجه به نگاه متعجب من، رو به مردی که اخمهای کلفتش در هم گره خورده و با چشمان درشت مشکیاش به ما خیره شده بود، گفت: – رضا بهرام و ساناز رو میشناسین؟ رنگ نگاه مرد آنی عوض شد. نگاهش را از نوک پا تا فرق سرمان چرخاند. بیآنکه سؤال یگاه را پاسخ دهد، به سمتی رفت و در همین حین لب زد: – بیاین. کمی ترسیده بودم. تابع همراه پگاه به دنبالش رفتیم. راه آشپزخانه را پیش گرفت. زمزمهوار خطاب به یگاه گفتم: – چرا اینجوریه اینجا؟ مطمئنی ساناز آدرس اینجا رو داده؟ – آره… چقدر حرف میزنی! سر به زیر به دنبال آن مرد وارد آشپزخانه شدیم. به سمت دری کنار آشپزخانه اشاره کرد: – اونجا. بعد هم بدون هیچ حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد. نگاهم را به آشپزهایی که بیتفاوت مشغول کار خود بودند انداختم و به سمت در گام نهادم.
یگاه تقهای به در زد و وارد شدیم. با دیدن جمع بچهها، نفسِ حبسشدهام که حاکی از ترس آن مرد عصبانی بود آزاد شد و سمتشان قدم تند برداشتم. اتاق سادهای بود که تنها سه تخت سنتی زینتش میداد و گروه روی یکی از تختها مستقر بود. بهرام، یکی از پسرهای جمع، کلهپاچه را بین ظروف تقسیم میکرد. لبخند بیاختیار روی لبهایم نشست. بعد از احوالپرسی با جمعی که به احترام ما ایستاده بودند، کفشهایم را درآوردم و بالاترین قسمت تخت جای گرفتم. امیر کنار یگاه، و رضا پسری که بهشدت بور بود ـکنار ساناز نشسته بود. مریم، دختر ریزجثهای که با هفده سال سن کوچکترین عضو گروه بود، هم به بهرام برای تقسیم صبحانه کمک میکرد. مانند همیشه، در جمعشان حس راحتی و صمیمیت به وجودم الفا شد. من نیز مثل دیگر دخترهای جمع، مقنعه را از سرم درآوردم.
بهرام کاسهای مقابلم گذاشت و به مزاح گفت: – برات پاچه گذاشتم، تقویت شی بیشتر پاچه بگیری! با کلامش، جمع در خندهای سرخوشانه فرو رفت و من هم همراه خنده، مشتی به بازوی نحیفش زدم. در حضورشان گذر زمان محو میشد و تمام یک ساعتی که مشغول خوردن صبحانه بودیم، ثانیهها میان خندههایمان افسارگسیخته و به سرعت رعد میدوید. تکیهام را به تخت داده و به رضا که داشت قلیان را چاق میکرد چشم دوخته بودم. امیر یکباره از جایش بلند شد و بالای سر رضا ایستاد. قد کوتاهی داشت و کمی چاق به نظر میآمد. خطاب به رضا که در حال کام گرفتن از قلیان بود، گفت: – گریزم رو معسل؟ سالار به جای رضا پیشقدم شد. همانطور که با انگشت، تابی به موهای بلندش میداد، لب زد: – جنس خوب پریزهاست، مثل اون بار سردرد نمیندازه به جونمون. مریم میان کلام، به رضا اشاره کرد: – رضا، خواست باشه زیاد نریزه، بدبختمون میکنه.
دیدگاه کاربران