BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان مخمور شب
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان مخمور شب

کتاب رمان مخمور شب

نوشته‌ی نسترن اکبریان
ناشر اینترنتی
سال انتشار 1403
تعداد صفحات 437 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 600

خلاصه کتاب رمان مخمور شب

در میان بازی‌های پیچیده‌ی سرنوشت، گره‌ای کور بر زندگی دختری افتاد؛ دختری که فریب گودالی عمیق را خورد. گودالی که شباهت به باتلاق داشت و هر شب او را بیشتر در خود فرو می‌برد. تنها پناهش، دود کردن شب‌ها بود؛ دودی که در مه تاریک شب محو می‌شد. در همین تاریکی، سرنوشت رشته‌های دیگری را به هم پیوند زد؛ رشته‌هایی از جنسی متفاوت: یکی باروت، دیگری جرقه… و هیچ‌کس نمی‌دانست که این دو به زودی در هم گره خواهند خورد.

بخشی از متن کتاب رمان مخمور شب

آفتاب به اواسط آسمان آمده بود و هوای سرد صبح را گرما میدان حسن عجیبی داشتم؛ چیزی همانند استرس. دلهره‌ای عظیم به جانم افتاده بود و مدام زیر دلم می‌زد. «باشه»ای گفتم و با قدم‌های بلند خود را به او رساندم. روی یک بنر کوچک اسم رستوران نوشته شده بود. بعد از طی کردن چندین پلهٔ بلند به درِ رستوران رسیدیم. بوی کله‌پاچه از بیرون هم به مشام می‌رسید. همراه یگاه وارد شدیم و در وهلهٔ اول، تم قهوه‌ای و سنتی رستوران به چشمم آمد. کم‌نوری فضا موجب آزار چشمانم شد. سرم را نزدیک گوش پگاه که چشم می‌چرخاند تا آشنایی را شکار کند بردم و گفتم: – پگاه، چقدر اینجا خلوته! – هیس… بذار ببینم این‌ها کجا هستن. من هم سراسیمه تمام رستوران را نگاه کردم، اما خبری از گروه ما نبود. با نزدیک شدن شخصی با لباس‌های فرم، چشم به آمدنش و گوش به کلامش دادم.
– سلام، دنبال کی هستین؟ از لحن طلبکارانه و خشکش، به سمت پگاه برگشتم. بی‌توجه به نگاه متعجب من، رو به مردی که اخم‌های کلفتش در هم گره خورده و با چشمان درشت مشکی‌اش به ما خیره شده بود، گفت: – رضا بهرام و ساناز رو می‌شناسین؟ رنگ نگاه مرد آنی عوض شد. نگاهش را از نوک پا تا فرق سرمان چرخاند. بی‌آنکه سؤال یگاه را پاسخ دهد، به سمتی رفت و در همین حین لب زد: – بیاین. کمی ترسیده بودم. تابع همراه پگاه به دنبالش رفتیم. راه آشپزخانه را پیش گرفت. زمزمه‌وار خطاب به یگاه گفتم: – چرا اینجوریه اینجا؟ مطمئنی ساناز آدرس اینجا رو داده؟ – آره… چقدر حرف می‌زنی! سر به زیر به دنبال آن مرد وارد آشپزخانه شدیم. به سمت دری کنار آشپزخانه اشاره کرد: – اونجا. بعد هم بدون هیچ حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد. نگاهم را به آشپزهایی که بی‌تفاوت مشغول کار خود بودند انداختم و به سمت در گام نهادم.
یگاه تقه‌ای به در زد و وارد شدیم. با دیدن جمع بچه‌ها، نفسِ حبس‌شده‌ام که حاکی از ترس آن مرد عصبانی بود آزاد شد و سمتشان قدم تند برداشتم. اتاق ساده‌ای بود که تنها سه تخت سنتی زینتش می‌داد و گروه روی یکی از تخت‌ها مستقر بود. بهرام، یکی از پسرهای جمع، کله‌پاچه را بین ظروف تقسیم می‌کرد. لبخند بی‌اختیار روی لب‌هایم نشست. بعد از احوالپرسی با جمعی که به احترام ما ایستاده بودند، کفش‌هایم را درآوردم و بالاترین قسمت تخت جای گرفتم. امیر کنار یگاه، و رضا پسری که به‌شدت بور بود ـکنار ساناز نشسته بود. مریم، دختر ریزجثه‌ای که با هفده سال سن کوچک‌ترین عضو گروه بود، هم به بهرام برای تقسیم صبحانه کمک می‌کرد. مانند همیشه، در جمعشان حس راحتی و صمیمیت به وجودم الفا شد. من نیز مثل دیگر دخترهای جمع، مقنعه را از سرم درآوردم.
بهرام کاسه‌ای مقابلم گذاشت و به مزاح گفت: – برات پاچه گذاشتم، تقویت شی بیشتر پاچه بگیری! با کلامش، جمع در خنده‌ای سرخوشانه فرو رفت و من هم همراه خنده، مشتی به بازوی نحیفش زدم. در حضورشان گذر زمان محو می‌شد و تمام یک ساعتی که مشغول خوردن صبحانه بودیم، ثانیه‌ها میان خنده‌هایمان افسارگسیخته و به سرعت رعد می‌دوید. تکیه‌ام را به تخت داده و به رضا که داشت قلیان را چاق می‌کرد چشم دوخته بودم. امیر یک‌باره از جایش بلند شد و بالای سر رضا ایستاد. قد کوتاهی داشت و کمی چاق به نظر می‌آمد. خطاب به رضا که در حال کام گرفتن از قلیان بود، گفت: – گریزم رو معسل؟ سالار به جای رضا پیش‌قدم شد. همان‌طور که با انگشت، تابی به موهای بلندش می‌داد، لب زد: – جنس خوب پریزهاست، مثل اون بار سردرد نمی‌ندازه به جونمون. مریم میان کلام، به رضا اشاره کرد: – رضا، خواست باشه زیاد نریزه، بدبختمون می‌کنه.

دانلود کتاب رمان مخمور شب از نسترن اکبریان

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان مخمور شب

رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا
رایگان
رمان برزخ اما بهشت

رمان برزخ اما بهشت

نازی صفوی

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.