موضوع اصلی رمان معمر:
این رمان، روایتگر زندگی پیرمردیست که در میانهی طوفان نفرت، دل خسته و رنجکشیدهاش زیر بار خاطرات تلخ گذشته خمیده و شکسته است. با وقوع حادثهای ناگهانی، رایحهی پوسیدهی عشقی فراموششده بار دیگر مشام جانش را پر میکند؛ عشقی کهنه و پرزخم. اما قلب پیرمرد، سالهاست قفلی زنگزده بر دروازهاش دارد، قفلی از جنس فراموشی و درد، که گویی هیچکس را یارای گشودنش نیست… مگر شاید، آن چشمهای شهلا، همان کلید گمشدهی این دل خاکگرفته باشد.
آب دهنم رو تند تند قورت می دادم تا بلکه این بغض لعنتی دست از سر گلوی بیچاره ام برداره… من موندم چرا خسته نمی شه! همینطور هر صبح تا شب و هر شب تا صبح توی گلوی من جا خوش کرده! می دونه من سرتق تر از این حرفام که بذارم بشکنه ولی بازم از رو نمیره… صدای داد بلند شد: – امیلی… مُردی؟ سریع خم شدم و در کابینت درب و داغون رو باز کردم… خدایا از این خونه متنفرم… همه جاش پر از سوسک و کثافته… هر چی هم می شورم انگار نه انگار! خدایا من از سوسک بدم می یاد! چرا نمی میرم؟ صدای فردریک اینبار بلند تر از قبل بلند شد: – امیلی!!! بیام تو اون آشپزخونه هلاکت می کنم… می دونستم راست میگه… در این مورد دروغ تو کارش نبود… سریع شیشه آب رو برداشتم درشو به سختی باز کردم و گذاشتم توی سینی… لیوان بزرگی هم که فکر کنم یک لیتری بود گذاشتم کنارش
و از آشپزخونه چهار متری که تقریبا شبیه دخمه بود زدم بیرون… هال خونه هم دوازده متر بیشتر نداشت… یه جورایی حس خفگی تو اون خراب شده بهم دست می داد. فردریک لم داده بود روی کاناپه رنگ و رو رفته و با چشمای خونبارش نگام می کرد… زیر لب زمزمه کردم… دادش بلند شد: – چی باز زیر لبت فارسی زر زدی؟ هان؟ از دادش پریدم بالا… اما بدون حرف شیشه و لیوان رو گذاشتم جلوش و خواستم عقب گرد کنم که سرم تیر کشید. دستم رو گذاشتم روی سرم و نالیدم: – آی آی… سرم رو تا نزدیک دهن بو گندوش عقب کشید و در گوشم غرید: – صد بار بگم به زبون اون مامان هر جاییت حرف نزن؟! هان؟! هان رو با داد گفت طوری که حس کردم پرده گوشم پاره شد… دستم رو گذاشته بودم بیخ موهام و از درد به خودم می پیچدم اما نه خواهش می کردم ولم کنه نه گریه می کردم… همین بیشتر عصبیش می کرد فشار دستشو بیشتر کرد
و گفت: – یه بار دیگه این سیم تلفن ها رو اینجوری ول کنی دورت از بیخ قیچیشون می کنم… فهمیدی؟ فقط سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم… خدایا ازش متنفر بودم، متنفر… از بعد از اون شب، بیشتر از همیشه… موهامو ول کرد… دستش رو برد سمت شیشه اش و گفت: – بتمرگ اینجا کارت دارم… با ترس نشستم، باز با هم تنها شده بودیم… مثل چی ازش می ترسیدم! بعید نبود باز بزنه به سرش… نه خدا تو از تحمل من خبر داری! می دونی که دیگه طاقت و توانشو ندارم!… اون آشغال چرا نمی فهمه من محرمشم؟!!! لیوانش رو لبالب پر از اون مایه زرد رنگ کرد… روش پر از کف بود … لیوانش رو برداشت گرفت سمت من و با خنده چندش آوری. کاش می شد برم توی آشپزخونه… نمی خواستم کنارش بشینم… دستش سر خورد روی رون پام…
حس کردم جریان برق از بدنم رد شد… فشار کمی به پام وارد کرد و یه نفس همه آب رو سر کشید… وقتی تموم شد لیوانش رو کوبید روی میز و با پشت دست پشت لبش رو تمیز کرد… با چشمای آبی رنگش زل زد تو چشمام و با لحن نفرت انگیزش گفت: – باهات خیلی کار دارم امیلی… تنم لرزید… باز دوباره دندونام به هم خوردن و دوباره اون با دیدن ترس ته چشمام با لذت قهقهه زد… اومدم از جام بلند بشم که فشار دستش رو روی پام بیشتر کرد… از درد نالیدم… – آی… – چته؟ دردت گرفت؟ اینجوری وقتا دوست داشتم بشکنم اون بغض لعنتی رو… ولی… صدای در خونه بلند شد و لئونارد اومد تو… با دیدنش انگار دنیا رو بهم دادن چون خوب می دونستم که فردریک جلوی اون دست از سرم بر می داره و کاری به کارم نداره… نه اینکه ازش بترسه! اما می دونست اگه لئونارد بفهمه ممکنه…
دیدگاه کاربران