سامان خيلي از خوبها رو در کنار هم داشت. چهره اي جوان پسند، وضع مالي خوب، تيپ جديد و مطابق با ذوق دخترونه من، رفتاري آقا منشانه و متين، مهربون توام با احساس احترامي که هميشه بدنبالش بودم. در تمام اوقاتي که با او در حال بحث يا صحبت بودم، هيچ وقت سعي نميکرد عقيده خودش روبه من تحميل کنه واين براي مني که درتمام طول عمرم همه اطرافيان به نوعي سعي داشتن عقايد خودشون رو بهم بچپونن، ارزش خيلي زيادي داشت.
روز به روز تفاوتهاي فاحش ميون سامان و برادرام، منو در نزديک شدن به سامان ترغيب ميکرد. کم کم مجاب ميشدم که سامان ميتونه نيمه گمشده و تکميل کننده من باشه. من دلم ميخواست زندگي رو از دريچه ي سادگيها ببينم. زندگي پيچيده نميخواستم. دلم لک ميزد براي يه نگاه شفاف که تا اعماق دل آدم رو نشون بده. يه نگاه که زير بم شخصيت آدم توش پيدا باشه. از نگاه غوطه ور تو چشماي امثال حميد متنفر بودم. خشونت نگاه شهيد، رعب آور بود. توي ني ني چشماي سعيد هيچ خطي خوندني نبود. دلم يه خط ننوشته ميخواست که از توش يه کتاب مطلب بشه استخراج کرد. محبت، سادگي، عشق، متانت، حجب و حيا، ايمان به خيلي چيزا علاوه بر خدا. يه نگاه که به چشماي ميشي سامان مي نداختم، داد ميزد که از سادگي بيچارست. من عاشق همين سادگيها بودم. زل که ميزدم تو آينه چشماش، يه وجدان راحت توش خوابيده بود، من با همين وجدان راحت، آرامش پيدا ميکردم. چشم که ميچرخوند رو جزء جزء اعضاي صورتم، عشق و محبت رو ساتع ميکرد و وجودم رو داغ، من کشته مرده همين محبتاي خالصانه بودم. يه رگ بيحيايي که زير پوستم ميزد، تشخيص حجب و حياي ذاتي تو چشماش برام نانوشته خوندني بود، عاشق همين حجب و حيا به زبون نياوردنيش بودم.
گاهي دلم ميخواست، خيلي دخترونه، خودمو به سامان نزديک تر کنم. اما در کمال تعجب، با اينکه به ظاهر از خانواده اي اپن مايند و بي تعصب بودن، اين دوري کردناي سامان، منو تو بهت ميکشوند. سامان به من نزديک بود، با من صميمي بود. من رو تو ميگفت، راحت درد و دل ميکرد، به حجابم گير نميداد،ولي عجباکه تعصبي بود.اين تعصب اصلا با اون چيزي که به اسم تعصب از اطرافيانم تا اون سن ديده بودم، زمين تا آسمون توفير داشت. اين که تو دانشکده زياد پا پيم نميشد و حد خودش رو نگه ميداشت، ولي دورا دور هوامو داشت و احيانا اگه پسري نزديکم ميشد مثل آوار رو سرش خراب ميشد، حالتي از تعصبي شيرين رو برام تداعي ميکرد.
دیدگاه کاربران