میخواهم از دختری بنویسم که تنش زیر بار نفرت مردی خُرد شد؛ مردی که گذشتهاش را در چشمان او گم کرده بود. دختری که خدمتکار خانهی کسی شد که تا دیروز حتی جرأت نداشت صدایش را بلند کند… روزگار تلخ میچرخد، بیرحم و کور، اما هنوز چیزهایی باقی ماندهاند. چیزهایی که قرار است دامی شوند برای دختری که از سیلیهای مردی سرد و مغرور، لال شد.
حق داشتند اینا به قول زیبا، حق داشتند نپذیرند یتیم بزرگکردهای را. زیبا باز سکوت کشآمده را شکست و گفت: ساکنی، پانیذ چته شده؟ حرف بزن دختر، دق دادی منو. چه میگفت؟ آخر به کجا فریاد میکشید که نمیتوانست حرف بزند، زبانش بند آمده بود، از ترس، از ترس کمربند رامید، از ترس نگاههای نفرتانگیزش، از ترس حرفهای زجرآورش! آرام از روی داشبورد ماشین کاغذ مچالهشدهای برداشت و با اشاره به زیبا فهماند که خودکار میخواهد. زیبا متحیر ماشین را کناری زد و از کیفش که صندلی عقب پرت شده بود، خودکاری برداشت و به دست پانیذ داد. پانیذ نوشت: «نمیتونم حرف بزنم.» کاغذ را جلوی زیبا گرفت و زیبا ترسیده از نوشته گفت: «چی گفتی؟ شوخیت گرفته تو این هیرو ویری؟ از در پشتی ببرش، نمیخوام کسی اینجوری ببینش. قدم اول: نباید کسی دلش برای پانیذ میسوخت!» کامران سر تکان داد و رفت.
از پنجره به بیرون خیره شد، دو ماشین پشت سر هم داخل شدند، از ماشینها فهمید که عمههایش آمدهاند. پوزخندی روی لبهایش نشست، به پیشواز رفت. دلیلش را میدانست، اما حالا آقای خانه بود، چرا میرفت پیشواز کسانی که مادرش را متهم کرده بودند، مادری که مادری نکرد، اما باز هم مادر بود… کامران را دید که در حالی که تن بیجان پانیذ در آغوشش بود از پلهها سرازیر شد و از آشپزخانه به سوی در پشتی حیاط رفت، خیالش راحت شد کسی او را نمیبیند تا دل بسوزاند بر آن دختر بیپدر و مادر را! بدون آنکه برگردد، صدای در را شنید که باز شد و جیغهای پیدرپی عمههایش که همهی آرامشش را به هم ریخت. رباب همهی بزرگش به سوی رامید رفت، محبتآمیز که به نظر او ریاکارانه بود، او را در آغوش کشید و گفت: «همه برات بمیرن که بیپدر شدی، بونت برم داغدار شدیم. آخ داداشم، داداش گلم.
رضا جون کجایی ببینی پسرت تنها شده… رباب ادامه میداد، رامید بیاحساس فقط ضربات ملایمی به عمهی چاقش میزد. در عین اینکه پدرش را دوست داشت اما از او متنفر بود. رباب که از او جدا شد، نوبت عمهی دیگرش شد. به نظر مسخره میآمد تکرار میکردند. ناگهان رباب تکانی به خود داد و گفت: «پس پانیذ؟» رامید بیحوصله با اخمهای درهم کشیده گفت: «بیمارستانه.» رحیمه، عمهی کوچک رامید، با تعجب گفت: «مگه اونم همراه رضا بوده؟!» پوزخندی زد به این همه خوشخیالی عمههایش! هر دو عین طوطی یک حرف: «نیومد پیش ما؟» حتی عمههایش هم این دختر یتیم را دوست داشتند و او سهمش از دوست داشتن، گفتن «تو پسر نازنینی!» و چقدر حرف پشت این جملهی کوتاه خبری بود. اما حالا باید ضربهها را پیدرپی وارد میکرد. با همان جدیت و اخم گفت: «من زدمش.» چشمان به اشک نشستهی دو زن میانسال گرد شد
از این بیشرمی برادرزادهشان. یوسف (شوهر رباب) کمی جابهجا شد و گفت: «پسرم، چی کار کردی متوجه نشدیم؟!» چقدر هم داغدار بودند. همه چیزشان ریاکارانه بود. «من زدمش چون باعث مرگ بابا شده، اون لعنتی که همتون نگرانشین. خانوم تو حین رانندگی زنگ زده به بابا، حواس بابا پرت شد، تصادف کرد، مسئول مرگ بابا اونها هستند، اونوقت تیما براش دل میسوزونین؟» شک انداخت در دل این قوم، اصلاً کار سختی نبود و چقدر زود شک کردند به دختر ساده و بیآزاری که تنها کارش خنداندن دل رضای دوستداشتنی بود! زیبا تند با دست به صورتش کوفت و گفت: «خدا مرگم بده، دختره دلیل مرده، چی کار کرده؟» رحیمه با اخم و نیش گفت: «همش تقصیر رضا بود، از پس بهش پرو بال داده، آخرشم دختره بیکس و کار کشتش.» پوزخندی روی لبهای رامید نشست. قدم دوم: از چشم انداختن پانیذ بود.
دیدگاه کاربران