نوشناز اصلا تو نخ ازدواج نيست راستش رو بخواييد از ازدواج ميترسه آخه اون به باکره بودنش شک داره… و پسره هم اصرار داره و هر روز کلي پيغام و پسغوم براي ازدواج البته به ظاهر کار سورن قصه ماست امادراصل همه کار پدرشه و اِلابراي سورن اصلا مهم نيست که طرفش کي هست و کاملا بيخيال و اهل دختر بازيه …
من: نه اونقدا منطقي نيست بعدم من ازش خوشم نمياد يعني بدمم نميادا اصلا بهش حسي ندارم… ديشب قصدم رفتن نبود يکم اذيتش کردم… اما اگه ميديدش موي لختش ريخته بود يه گوشه پيشونيش تو چشماي مشکيش التماس بيداد مي کرد منم دلم سوخت ديگه…
شبنم: واي واي چه جور دلت اومد بزني تو اون لباي صورتي و قلوه ايش… ببخشيدا مي دونم شوهر تو اما عجب لبايي داره جاي برادري لباش خوردنيه…
من: خاک تو سرت يعني تو لباي برادرت و مي خوري مثال بود زدي؟
شبنم: خوب بابا توام راستي شونه هاش چه جور دلت مياد از اون شونه هاش بگذري واي بهش بگو
لباسش و در بياره بههدش سرت و بزار رو يه سمت شونش دستتم رو اون يکي شونش اونم موهات و نوازش کنه،اوخي چه رويايي…
من: وايييي شبنم چقدر رويايي هستي تو… اصلا مال خودت مي خوام چه کارش کنم…
شبنم: بي احساس…
من: آره من از دو سال پيش بي احساس شدم، شدم عين سنگ…
شبنم: يعني الان سنگي؟ اگه دستت و ببرم دردت نمياد؟
من: چشام شد 6 تا…. واي شبنم چه ربطي داره؟
شبنم: با فعل ربطي ربطش ميدم… خواستم يکم ساده بازي در بيارم… آخه شنيدم اون ور آبيا خيلي ساده هستن… منم که اونوري….
من: واي شبنم تر و خدا بسّه… به شايان که چيزي نگفتي؟
شبنم: چرا رفتم خونه زدم پس کلش که ديگه بدون من حق نداره با تو بره دَدَر دودور…
من: بي ادب اين چه طرز حرف زدنه….
دیدگاه کاربران