روزها و ماهها با خودم کلنجار رفته بودم تا مازيار را پذيرفته بودم و در حقيقت اجازه ي خواستگاري به او داده بودم.ولي حالا او چه طور جرا ت مي کرد ؟ مگر غير از اين بود که براي به دست اوردنم چه کارها که نکرد. پس چرا حالا که من راضي بودم و او داشت به خواسته اش مي رسيد انقدر بي تفاوت شده بود. مگر هميشه نمي گفت من از سرش زيادي هستم ؟ پس حالا چرا؟؟؟ مغزم داشت از انبوه اين سوالات مي ترکيد. چيزي نمي فهميدم و فقط انکه نمي توانستم ترکش کنم. ديگر خيلي دير بود و من طاقت و قدرت اين کار را نداشتم.دنياي من بدون او تيره و تار بود. حالا که به ان روزها فکر مي کنم نمي دانم مشکل از اشتباه من براي پذيرفتن او بود يا از سادگي و حماقتم براي ادامه دادن با او ؟ خيلي بچه بودم. خيلي خام بودم.شايد هم الان چون از ان موقعيت دورم اين چنين مي گويم و اگر دوباره به همان وقتها برگردم باز همين کارها را بکنم.
يکي از همان روزهايي که با مازيار تلفني حرف مي زدم گفتم:
ميشه بهم بگي چت شده ؟ تو که اينجوري نبودي اما الان عوض شدي و من اصلا دليلشو نمي دونم. از من چيزي ديدي ؟ از دست من ناراحتي ؟
هزارمين بار بود که اين سوالات را مي پرسيدم که او هر بار يا سکوت مي کرد و يا ارام مي گفت (هيچي )… با اين طرز جواب دادنش اوايل فکر مي کردم يا مشغول کاريست و حواسش پيش من نيست يا کسي درکنارش نشسته واو نمي توانددرست و حسابي جواب دهد. يا شايد خسته است و حوصله ندارد. اما با تکرار اين موضوع ديگر کم مي اوردم.خسته شده بودم. با اين رفتارش به من قبولانده بود که ديگر نمي توانم خواستني باشم.ممکن نيست کسي عاشقم شود و براي هميشه عاشقم بماند.
حتي يکبار اين را غير مستقيم گفت ومن ان شب چقدر گريه کردم …
دیدگاه کاربران