موضوع اصلی رمان نیش:
این رمان داستان دختری فقیر به نام حنانه را روایت میکند که در زندگیاش با مشکلات و سختیهای زیادی روبهرو بوده است. او در یک کتابفروشی مشغول به کار است تا اینکه با مردی به نام امیر افشین آشنا میشود. اما در جریان یک حادثه، امیر افشین دچار مرگ مغزی شده و اعضای بدنش اهدا میگردد؛ کلیه او به پسرخالهاش، پیروز، پیوند زده میشود. پس از آن، پیروز مدام خوابهایی درباره امیر میبیند و با پیگیری موضوع، متوجه میشود امیر پیش از مرگ با دختری در ارتباط بوده. همین باعث میشود از همان ابتدا نسبت به حنانه بدبین باشد و گمان کند او نقشی در این ماجرا داشته… تا اینکه اتفاقاتی رقم میخورد که مسیر داستان را تغییر میدهد.
شاید اگر غزاله هم یکی بود مثل انا اصلا نگاهش نمی کرد اما غزاله هم خاکی بود هم دوست داشتنی و هم فامیل دور، پدرش میشد پسردایی پدر خودش اما این بیماری موذی و ادار دهنده او را از داشتن زندگی طبیعی اش محروم کرده بود و سه سال گذشته را فقط توی راهروهای بیمارستان سپری کرد. بدتر از همه اینکه زندگی یکباره روی بدش را به خانواده ی سلطانی نشان داد. بیماری او، سکته ی ناگهانی پدرش، افسردگی مادر و سوسه امدن دامادها برای گرفتن ارتشان، مخصوصا رستوران که با دخالت مادر و خواهرش پوری که همیشه پشت مادرش بود توطئه شان ناموفق ماند. او فرزند آخر در خانواده ی میراحمد سلطانی بود پدرش در میدان هروی یک چلو کبابی بزرگ با موقعیتی عالی داشت اما به سبب بیماری پیروز در اواخر عمرش زیاد به آنجا رسیدگی نمی کرد. ۲ سال قبل وقتی پدرش فوت کرد دو خواهر بزرگش پروانه و پیمانه از انجا که هر دو صاحب
پسر بودند و پسرانشان هم بیکار و عاطل و باطل میگشتند از مادرشان خواستند تا زودتر رستوران را بفروشند تا فرشید پروانه و بهداد پیمانه، بتوانند دستشان را جایی بند کنند حتی خواستند که گرداندن رستوران را به اندو بسیارند اما پوری مانع شد. او به عنوان یکی از وراث رضایت به فروش رستوران را ندادو گفت این خواهرای بیرحم من فقط فکر خودشونن از الان پیروز رو مرده میبینن و میخوان همه چی رو برای خودشون بردارن. خلاصه رستوران دوسالی بسته بود. دعوا و کدورت شد و دست اخر مادرش فرحناز مجبور شد به خاطر پیوند دوباره ی خانواده از زمین های پدری اش واقع در دماوند بگذرد و ارث اندو را زودتر بدهد.
بهداد یک مغازه ی کافی شاپ در ولیعصر زد و فرشید همچنان با سود یو توی بانک بود یک ماشین مدل بالا زیر انداخت والاف توی خیابان ها می چرخید اپارتمان بنا به خواست فرحناز بعد از مرگش تنها به پوری داده میشد
و رستوران هم متعلق به پیروز. اگر پوری نبود امروز او باید دنبال کار میگشت آن هم با آن همه اولدورم بولدورمش… خلاصه خواست خدا بود او با آن حال خرابش بماند و امیر افشین سرو مر گنده طعمه ی خاک و کلیه اش نصیب او شود. اما از پنج ماه پیش که این کلیه بند وجودش شده بود خواب های عجیبی میدید بیشترین خوابی که از امیر افشین میدید و برایش عجیب بود که چرا هر بار او را در یک وضعیت میبیند این بود که او را در اتاقی پر از دسته گل میدید که دختر یا زنی روی صورتش خم شده و… بعد امیر افشین را می دید که با چهره ی متیسم به او می نگرد. اما دیشب افشین علنا گفت گیر و گرفتار است و حالا او به دیدن دختری می رفت که صد درصد افشین بی ابرویش کرده بود. پیروز با این دید به دیدار حنانه رفت و از نخستین روز دیدار ذهنیتش نسبت به او سیاه بود. نگاهش به ساختمان بزرگ شهر کتاب در گوشه ی میدان افتاد پارک کرد و زمزمه کرد
برم بگم چی؟ بگم با افشین چه گندی زدی؟ چند لحظه به داخل فروشگاه بزرگ که جمعیت نسبتا زیادی درونش در حال گشت و گذار و خرید بودند خیره شد. فکری شیطانی وجودش را پر کرد ندایی درونش گفته سه سال که به چند سال عین پیرمردا همه ش کنج خونه مریض و علیل بودی… راست بگی که چی… نهایتش به سری هم تو می خوری بعدا بهش میگی کی بودی و چی میخوای الان صاف بری بهش بگی از طرف افشین اومدی اونم ناز و عشوه میریزه که من حلالش نمیکنم دیگه اصلا ببین طرف چکاره س شاید از اینکه با افشین بوده ناراحتم نبوده شاید از این ادمای تیغ زن باشه بفهمه دنبال حلالیتی خرج خونه شو هم ازت بخواد! و با صدای بلند گفت اصلا برم ببینم این تحفه کیه؟ افشین که خودش چنگی به دل نمی زد ببینم سلیقه ش چطور یاست. نم نم باران روی کاپشن خوش دوخت مارک زارایش را کرد.
1 دیدگاه
خیلی تخیلی بود تجاوزی که پیروز کرد عملا برابر طلاق بود چه شکلی موندن با هم ؟حنانه مازوخیسم داشت ؟ ببخشید خدمتکار از این ملموس تره سادیسم فرستاده به درک از شرش راحت شدن، یا داستان ازازیل مرتیکه هرزه.رو کشت راحت شد