اول تند و تند از کميته و دادگاه و دلشوره و غيره گفتند. بعد صدايشان آرامتر شد. ديگر نفهميدم چه مي گويند. وقتي ديگر صدايي نيامد سرم را برگرداندم و نگاهشان کردم. فرشته روپوش و روسريش را درآورده
بود و با خيال راحت سرش را روي شانه ي رامين گذاشته بود. دستهاي همديگه رو گرفته بودند و رامين هيجان زده موهايش را بو ميکرد. با تمام وجود آرزو کردم که کاش الان پارک بوديم.
روز بعد اين برنامه تکرار شد. اين بار رامين يک فيلم در ويدئو گذاشت. صدايش را بلند کرد و گفت:
شهاب جون نميدوني چه فيلم قشنگييه بشين نگاه کن. با سوظن نگاهش کردم. جلوي تلويزيون نشستم. سعي ميکردم صدايشان را بشنوم ولي مدتي بود که صدايي نميامد. برگشتم واي خداي من.
بي اختيار دستم را جلوي دهانم گرفتم. رويم را برگرداندم ولي ديگر همه حواسم به آنها بود. نفهميدم چرا فرشته يک دفعه از روي کاناپه بلند شد. من هم از جا پريدم. دست فرشته را گرفتم و به طرف در کشيدم. رامين با التماس گفت:
چته؟چي شد؟ ببخشيد به خدا منظوري نداشتم. آخه نميدوني چقدر دوست دارم. بهت احتياج دارم.
ميدونم. براي همين نمي خواستم اينجا همديگه رو ببينيم.
نه باور کن قول ميدم ديگه تکرار نشه.
نه رامين جون بهتره توي همون پارک قرار بذاريم. من بايد برم. خداحافظ تا فردا توي پارک.
من از اين برخورد فرشته شادمان و سربلند بودم. دست او را گرفتم و از پله ها پائين رفتم.فرشته خود را کاملا در اختبار من گذاشته بود. در خيابان هوا تميز بود. نفس بلندي کشيدم.
دیدگاه کاربران