در مسير زندگي يکنواختش حرکت ميکنه … منتظر يک حادثه ي عجيب الوقوع نيست اما از يکنواختي خسته شده.. روي پاي خودشه..مستقله…عقايد محکمي داره… پاي عقايدش مي ايسته … و در اين راه سعي ميکنه تا به خيلي ها بفهمونه يک دختر، يک زن، يک بانو،يک خانم … ميتونه تنهايي نجابت و شرافتشو حفظ کنه … باور هاشو به شدت باور داره … و کم کم در گذر زمان طعم عشقي ناخوانده رو تجربه ميکنه که اصلا منتظرش نيست …!!!
اصلا سوالام تحت اراده ي خودم نبود … رگباري داشتم مي پرسيدم… واقعا اون دختر داشت؟ اون اصلا بهش نميومد ازدواج کرده باشه… چه برسه به دختر؟؟؟ اونم تو اين سن…. پرند کمه کم سيزده سال وداشت!
پارسوآ لبخندي زد وگفت: خوب من يه کم زود ازدواج کردم…
يه لحظه گفتم: اخه چقدر زود …
سوالام همش تو ذهنم بودن البته بعضي هاشونم بخاطر هيجاني که بهم وارد شده بود عين استون پريده بودن… با اين حال واقعا هنوز شوک بودم… يعني شوک بودمااا …
با گنگي باز گفتم: شما چند سالتونه؟
پارسوآ پاشو رو پاش انداخت وگفت: فعلا بيست و نه… به زودي سي …
-بعد پرند چند سالشه؟
پارسوآ لبخندي زد … انگاراز قيافه ي باباقوري متعجب من خوشش اومده بود …
پارسوآ: پرند هم سيزده سالشه …
مغزم داشت جمع و منها و تفريق وضرب و تقسيم ميکرد…
فکرمو بلند بلند گفتم: يعني هفده سالگي ازدواج کرديد؟
پارسوآ با همون لبخند گفت: خير… هفده سالگي پدر شدم…
اي دل غافل… عجب چيزي بود اين… البته تو فاميل داشتيم … اصلا پدر خودم با طاها فقط بيست سال اختلاف داشت … ولي پارسوآ … اه ه ه ه ه… مخم هنگ بود به شدت … پارسوآ فنجون خالي و که اصلا نفهميدم که تمامشو خوردم وبرداشت وبه اشپزخونه رفت. با صداي موبايلم از تو کيفم درش اوردم. اما بخاطر مغز هنگم اصلا نتونستم جواب بدم و تماس قطع شد. گوشيمو رو ميز گذاشتم تا اگه دوباره زنگ خورد جواب بدم…
باز مخم پر کشيد سمت پدر کوچولو…
واي چه پدر باحالي… خدا شانس بده … يه لحظه توهم زدم فکر کن پارسوآ با يه همچين استايلي بياد دم مدرسه ي پرند اينا… اه ه ه… دخترا واسه اش خودکشي ميکنن… عجيب دلم ميخواست بدونم زنش کجاست…
ازاشپزخونه گفت: اولين بار نيست کسي تا اين حد شوکه ميشه… ديگه من و پرند عادت کرديم.
درحالي که رو به روم مينشست گفت:مدارکتون رو اورديد؟
به سختي نگاهمو ازش گرفتم… اين جوون خوش تيپ اصلا بهش نميومد يه پدر باشه… اونم چي… پدر يه دخترسيزده ساله.. يعني.. واي اخرسوژه است…تو هفده سالگي…عزيــــــــــزم م م …ديده بودم مادرهايي که پونزده شونزده سال با بچه هاشون اختلاف سني داشتن اما اين يکي… اه ه ه… کولمو برداشتم وبه زيپش نگاه کردم… به زيپ نگاه ميکردم وفکر ميکردم که چي ميخواستم از کوله ام دربيارم…
با صداي پارسوآ که گفت: شناسنامه …
دیدگاه کاربران