دلارای ایلیاتی، زنجیر اسارت را گسست و گریزان از قفس تقدیر، پناه آورد به آغوش مردی که هم خان بود، هم سیبی از باغ ممنوعه.
دلارای برگشت و گفت: _یه کم داروی گیاهی می خوام بخورم، آب جوشیده لازمه. _یه وقت حالت بد نشه که آقا من رو قربونی می کنه سر راهت. دلارای سری بالا گرفت و نه بلندی گفت. ماه منیر به سمت مطبخ رفت و دلارای راه اتاق خود و آرش را طی کرد. در را که پشت سرش بست و رد پایی از هیچ کس در خلوتش نیافت، نگاه بلوری اش را به در و دیوار اتاق داد. سررند را با کمی سرک کشیدن به دو طرفش، به سمت کتابخانه برد و میان شاهنامه قرارش داد. می دانست کسی به جز آرش، دست به کتاب های موجود در کتابخانه نمی زند. باید به دیدن عمه اش می رفت و شادی اش را به او می نمایاند تا خیالش از زندگی او راحت شود. چند پر از برگ های خشک شده ی گیاهان دارویی بردا شت و گوشه ی شال بلندی ریخت و گره ای به آن زد. به مطبخ رفت، کتری آب جوش را دستگیره ای گرفت و از ساختمان عمارت خارج شد.
هوای اردیبهشت ماهی که رو به پایان بود و خردادی که با گرما و تیزی تابش خورشید، راه را برای حضورش باز تر می کرد. تعدادی از خدمتکاران خانه که دلارای را دیدند، برایش سری تکان دادند و دلارای با مهربانی جواب شان را داد. راه باغ را در پیش گرفت و کلبه ی ماهرخ برایش بسیار دوست داشتنی بود. جای پاهای خیالی آرش را که برای اولین بار ملاقاتی خصرمانه با او داشت را در خاطرش زنده کرد، در همان مسیر گام بر می داشت. _خانم؟ با شنیدن این لفظ، قدم هایش کند تر شد اما توقف نکرد. هنوز به این واژه عادت نکرده بود که دوباره به همان نام خوانده شد. کتری را دست به دست کرد و خودش هم چرخید. با دیدن امینی که جز یک بار سلام شنیدن از او، دیگر حرفی میان شان نبود؛ چهره اش را به همان حالت سابق و پر از غرورش گرداند. _سلام، کاری داری؟ امین چشمانش را به جای پاهای دلارای روی زمین خیس از آب، کشاند
و گفت: _آقا گفتن به ماه منیر بگم بیاد سراغ تون و بگه واسه غروب برنامه نچینید که اقا باهاتون کار دارن. یعنی باید همراشون یه جایی برین که ماه منیر نبود و خودم دیدم تون، گفتم پیغوم خان رو برسونم. نپرسید مقصدشان کجاست، همین که آرش بود برایش کفایت می کرد. _ممنون که گفتی. خود خان کجا رفتن؟ _خواهش می کنم خانم، حرفی نزدن فقط سوار اسب شدن و به تاخت رفتن. با اجازه تون. دلارای سری پایین آورد و به راهش به سرمت کلبه ادامه داد، اما نگاهی پنهان میان درختان گردو را ندید که خصمانه آن دو را می پایید. به خانه رسید و در را بی هوا باز کرد. ملوک را با آوایی بلند صدا زد اما با دیدن آن چه روبرویش می دید، صدا در گلویش ماند. هول زده کف د ستش را زیر کتری داغ گذا شت و صدای جیغش با پرت شدن کتری و بیرون ریختن آب، همزمان شد. با همان گالش ها به داخل دوید.
سر ملوک را به آغوش گرفت و از روی گلیم برداشت. دست روی گونه اش گذارد، پلک هایش تکان نخورد. نفسش را حبس کرد و نبض ملوک را گرفت. گوشش را روی دهان عمه اش گذاشت و انتظار گرمایی را دا شت اما نفس بی رمق ملوک، فقط سرما را به تن او نشاند. _عمه؟ سیلی آرامی به صورت ملوک زد اما باز هم واکنشی نداشت. صدایش بالاتر رفت و به ناچار سر ملوک را روی گلیم قرار داد. به سمت کوزه ی آب بیرون از اتاق دوید. به بغل گرفت و خود را به ملوک رساند. درپوش پارچه ای کوزه ی گونی پیچ را برداشت و دستش را پر از آب کرد. مشت پر آب را روی صورت ملوک پاشید و کوزه را به به حال خود رها کرد. _عمه چشم باز کن، بی تو کسی رو ندارم. قطره اشک درشتی از چشمش روی گونه ی ملوک چکید، سرش را بغل گرفته بود و بغضش تشدید می شد. سرش را رو به سقف گرفت و نالید: _خدا یه خوشی میدی و ده تاش رو به تلخی می کشونی.
دیدگاه کاربران