رایگان
میخوای بری ؟
کدخدا ایستاد . پاپاخ هم ایستاد . هر دو کله را نگاه کردند . کدخدا گفت: «حال تنه رمضان خرابه می برمش شهر .
پنجره دیگری باز شد . کله مرد دیگری آمد بیرون و گفت: عصر که حالش خوب بود، نبود »
کدخدا گفت : عصر خوب بود . اما حالا دیگه نیس. حالا دیگه حالش خوب نیس . راسی اگه پیرزن بمیره. چه کاری کنم ؟ ها ؟
بمیره چه کاری کنم ؟ ها؟ سلام ، چه کاربکنم . پسره را چه کاری کنم »
اسلام گفت ؛ و حالا در چه حاله ؟
کدخدا گفت : «بر گشته ، رو به قبله خوابیده .
مرد اول خم شد و به اسلام گفت : میخواد ببرش شهر، بعد رو کرد به کدخدا و ادامه داد : بهتر نیس تا صبح صبر کنی
دیدگاه کاربران