امشب فهمیدم که تو هستی مث یه قطره زنده گی که از هیج چکیده باشه! با چشای باز ، تو تاریکی مطلق دراز کشیده بودم، که یهو اطمینان بودنت حرقه زد: آرہ! تو اونجا بودی! بودی! انگار یه گوله به قلبم خورد! وقتی دوباره صدای بلند ناکوک ضربانش شنیدم، حس کردم تو یه گودال ترسناک از تردید فرو رفته ما دارم با تو حرف می زنم اما به وحشت آزاردهنده سر تا پام گرفته! حبس شدم تو چهاردیواری این وحشت من خودم گم کردم! سعی کن بفهمی! من از کسای دیگه نمی ترسم کاری به کارشون ندارم! از خدا هم نمی ترسما به این حرفا اعتقادی ندارم! حتا درد هم نمی تونه من بترسونه! تموم ترس من از توست! تویی که دست سرنوشت از هیچ حدات کرده و به بطن من چسبونده تا همیشه منتظرت بودم هیچ وقت آماده گی پذیرایی آزت نداشتم! مدام این سوال ترسناک برام پیش می اومد که: نکنه دلت نخواد به دنیا بیای متولد بشی؟ نکنه یه روز سرم هوار بزنی که: کی گفته بود من به دنیا بیاری؟ چرا درستم کردی؟ چرا؟
دیدگاه کاربران