در دلش جدال بود. یک مبارزهی بزرگ. بین ماندن و رفتن، بودن و نبودن. از اینکه شاید به گونهای چارهای نداشت جز اینکه برود، اخم بزرگی چهرهاش را در دست گرفته بود.
حوالی ساعت چهار عصر بود، آب دهانش را قورت داد. دستی بر موهای به رنگ ذغالش کشید و دندان قروچهای کرد. چهرهاش داشت به رنگ آتش مایل میشد. اخم بزرگ ابروهای پهنش پررنگتر شد. چشمان ذغالیاش گویی خرواری اخگر شده بودند. با بینی قلمیاش گویا شر تنفس میکرد و لبان درشت خودش را کمی گزید. درحالیکه روی صندلی اتوبوس بی.آر.تی نشسته بود، دستش را در جیب شلوارش برد و هندزفریاش را توی گوش گذاشت و آهنگی را گوش داد و صدایش را کم کرد. پس از چند دقیقه همانجورکه بی.آر.تی حرکت میکرد و تکان میخورد، هندزفریاش را از گوش درآورد. دستی به کتوشلوارش کشید و حرفهایی در مغزش میجوشید:«هی میگن” بیا… بیا…” نمیذارن آدم دو دیقه به کار و زندگیش برسه. تا چشم رو هم بذاریم فردا غزل خداحافظی رو گفتیم باید تلاش کنیم آدم مفیدی باشیم. اَه نمیذارن که دو دیقه کارکنیم، چه میدونن وقتی آدم الفبای کار توی خونشون باشه با همهی دل و جونش عاشق کارش باشه یعنی چی… . این دورهمیهای خانوادگی چیه. اینا سوسول بازیه. گیرم همدیگه رو دیدیم کف و سوتی هم زدیم که چی؟
-مادر جون، موهام رو به خاطر تو و خواهر و برادرات سفید کردم، این همه براتون زحمت کشیدم توی این دنیا به این بزرگی دو روزم سهم ما نمیشه که بیایی بهمون سر بزنی؟ حداقل هفته دیگه که شب یلداست بیا، مثل قدیما که بچه بودین و پیشم بودین دور هم جمع بشیم و برا همدیگه دوتا قصه بگیم و بخندیم و جشن بگیریم. مادر… من به خاطر کارت، به خاطر داشتنت به خودم میبالم؛ اما همهچی که کار نیست. بیکاری خوب نیست و بیست و چهار ساعته کار کردن هم خوب نیست. پسر گلم هر چیزی زیادیش خوب نیست.
دیدگاه کاربران