موضوع اصلی رمان دمپایی:
داستان دربارهی دختریه که ازدواج کرده؛ همسرش، آرش، تنها پسر خانوادهست و در ظاهر همهچیز خوب و آروم به نظر میرسه. اما خیلی زود این تصویر رویایی ترک برمیداره… اختلافات یکییکی سر بلند میکنن و زندگی مشترکشون به مرز فروپاشی میرسه. در همین گیر و دار، آرش تصمیم میگیره برای مدتی به سفر بره تا از این فضای سنگین فاصله بگیره. در نبود او، دختر برای یه معاینهی ساده به مطب دکتری میره؛ اما اونجا، بیخبر از همهجا، بیهوشش میکنن و نطفهای ناشناس در بدنش قرار میدن… زمان میگذره. نشونهها یکییکی ظاهر میشن. او باور میکنه که به طور طبیعی باردار شده، اما از آنجایی که رابطهاش با آرش در بحران بود، تصمیم میگیره از او جدا بشه. بیخبر از رازی تاریک که همه چیز را تغییر خواهد داد…
بیهوا دلم میگیرد و بیهوا تمام خاطرات رفتنهای ناگهانیِ مردهای زندگیام میان دیدگانم مینشیند؛ رفتن آرش به آلمان… رفتن آرش و غیب شدنش… رفتن فریدون و از دست دادنش… باز هم بود؟ رفتن خودش! عجیب بود که من پنج سال تمام مثل یک زن وفادار و متعهد برای او چشم انتظاری کشیده بودم تا تبرئه شود و برگردد… به کجا برگردد؟ به روزگار خودش و نه حتی به زندگی من! -تو این شرایط… منظورم وضعیت ستاره ست… مردمکش میلرزد. -بودنم کمکی نمیکنه… -به شهرام که دلگرمی میده! عضلات صورتش سخت میشود. -تو این مورد ضعف دارم… نمی تونم باشم و رفتنش رو تماشا کنم… یکبار این تجربه رو داشتم… حتی به قیمت خالی کردن پشت شهرام! ترجیح میدم نباشم… و گرنه زودتر از شهرام از پا میفتم… سرش پایین میافتد. انگار نگاهش میل باران دارد. تند تند نفسی میگیرد و سرش را بالا میآورد. -فردا شب پرواز دارم.
برای دیدن خاتون و دلارام میام یه سر خونه تون! با شنیدن جملهاش حواسم از او و برادرزادهاش منحرف میشود؛ فقط دلارام و خاتون؟! مهم نیست… مهم آمدنش است… مهم رو در رو شدنش با دلارام است… -ما امشب خونه نیستیم قراره بریم خونه بابام اینا -باشه میام اونجا. اتفاقا پدر و مادرتم میبینم. چشمانم گرد میشود. مگر قرار ست چه مدت آنجا بماند که حاضر است بعد از سالها یکبار دیگر با پدرم روبرو شود با مردی که به تندی با همان ته ماندههای نیرویش او را از حریم دخترش بیرون کرده بود و او متواضعانه گوش سپرده بود! -قطعا دیگه الان مثل سابق فکر نمیکنه که یه مفسد مالی هستم! نه دیگر اینطور فکر نمیکرد اما هنوز هم شاهرخ برایش وجود مرموزی بود که نشناخته پسش میزد. هنوز هم گربهای بود که برای رضای خدا موش نمیگرفت. -مگه قراره چه مدت اونجا باشید که… اصلا به دلارام بگم. مرداب نگاهش مصمم و مقتدر است، مثل همیشه!
حالا که تحریمها تا حدی نرمتر شدن میتونم کارمو بیشتر گسترش بدم… شاید یه ماه اونجا باشم و یا شایدم یک سال نمیدونم… در مورد دلارام… سری به اطراف میچرخاند. انگار آنقدرها هم که نگاهش مصمم است خودش مطمئن نیست. وقتی دوباره نگاهم را مال خودش میکند، میگوید: تا حالا راجب پدرش چی گفتی بهش؟ (با اینکه جوابم را میداند، مردد و دل نگران جواب میدهم:) با هم تفاهم نداشتیم و مارو ترک کرده. کودکانه با ذوقی دردناک میگوید: همین! پس کاملا از وجود باباش ناامیدش نکردی، چرا؟ چون این روزهارو پیش بینی میکردی… تند و عصبی میشوم. -یهو بهش بگم بابات این آقاست!؟ البته بابای شناسنامه ایت! از همان لبخندهای بیجا و حرص درآرش میزند. از همانها که برای نمایش قدرتش ارائه میدهد. -فعلا بابا لنگ درازش میمونم… چشم هایم را روی هم فشار میدهم. -خودمو با یه اسم دیگه معرفی میکنم…
ولی هر طور شده میخوام امشب ببینمش. مقابلم خم میشود. -کوتاهم نمیام! و قدم تند میکند و از من فاصله میگیرد. رفتنش را تماشا میکنم… عصبی و خسته هستم اما ته دلم استرس شیرینی دارم که نمیتوانم توجیهش کنم. با یک جور دستپاچگی عذابآور برای بار چندم ظرف و ظروف پذیرایی را چک میکنم و همزمان سرم تا ساعت مستطیلی شکل روی دیوار بالا میرود. -چته تو؟ چرا اینقدر پریشونی؟ انگشتانم را میان کف دستم جمع میکنم و دوباره باز میکنم. میخواهم این استرس لعنتی اگر راه خروجش را گم کرده از سر انگشتان لرزانم خارج شود. -مامان! حواستون باشه به اسم صداش نکنید… به مجتبی به خصوص تاکید کنید که… -گفتم گفتم… اونم دیگه بچه نیست که بیست سالشه ماشالا. دستش را پشت کمرم میگذارد و مرا به سمت پذیرایی هدایت میکند. -به دلارام گفتم همکارمه… همون دکتر صداش کنید کافیه… هوم؟
دیدگاه کاربران