BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان اسطوره
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان اسطوره

کتاب رمان اسطوره

نوشته‌ی پگاه
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1819 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 16,750

درباره کتاب رمان اسطوره

موضوع اصلی رمان اسطوره:
شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران در دانشگاه تهرانه. با وجود وضعیت مالی بسیار سختی که خانواده‌ش داره، برای کمک به مادرش دنبال یه کار پاره‌وقته. تبسم، دوست نزدیکش، اونو به‌عنوان منشی به یه شرکت تبلیغاتی معرفی می‌کنه که صاحبش مردی به نام دیاکوعه. نکته اینجاست که شاداب از همون روزای اول دانشگاه، بی‌خبر از همه، دل‌باخته‌ی دیاکو شده بود، در حالی که دیاکو اصلاً نمی‌دونسته شادابی هم وجود داره.. و ما فقط منتظر موندیم… زندگی، اون‌ور… داشت ما رو تماشا می‌کرد!

بخشی از متن کتاب رمان اسطوره

در این خونه همیشه به روت بازه. اگه اذیتت کرد تحمل نکنیا، برگرد پیش خودم. جات رو چشمامه. تا عمر دارم نوکری شما سه نفر رو می کنم. غصه خرج و مخارجم نخور. بابات که نمرده. گیرم اون اخراجم کنه، خدا که هست. میرم کارگری، عملگی، باربری، ولی دیگه اجازه نمی دم شماها سختی بکشین. باشه بابا؟ قول میدی اگه اذیتت کرد برگردی؟ قول میدی به اندازه مامانت صبور نباشی؟ قول میدی؟ پدرم می لرزید. تمام تنش می لرزید. محکم بغلش کردم. کسی آمد. صدای شل زدن هایش را می شناختم. بوی دستانش را هم. مادر بود. کنارمان نشست. دستانش را باز کرد و ما را در آغوش گرفت و گفت: – قربونتون برم. دردتون به عمرم. دردتون به جونم. من میان سینه پدر نالیدم. – نه، من قربونتون برم. من فداتون شم. عاشقتونم. عاشقتونم. و پدر، تنها های های گریه کرد. صدای بلند مادر ضربان قلبم را از کنترل خارج کرد. – بچه ها زود باشین، اومدین.
از توی آینه به چشمان خیس تبسم نگاه کردم. – خیلی خوشگل شدی شاداب. سینه ام را چنگ زدم. از پشت دستش را دور گردنم انداخت. – معرکه شدی. محشر! دستم را روی گونه تبسم گذاشتم و گفتم: – خیلی زحمت کشیدی. شرمنده. ضربه آرامی به شانه ام زد و گفت: – برو بابا. چه لفظ قلمی واسه من حرف می زنه. پاشو یه چرخ بزن ببینمت. تعادل نداشتم. پاهایم متزلزل بودند. – چته؟ چرا انقدر هول کردی؟ آب دهانم را قورت دادم. – یه کم استرس دارم. دورم چرخید و گفت: – استرس واسه چی؟ استرس اصلی مال شب عروسیه که خاک بر سرت میشه. الان میری یه امضا می دی و والسلام. چپ چپ نگاهش کردم. نای اعتراض به بی ادبی اش را نداشتم. – ها؟ چیه چشاتو بابا قوری می کنی؟ با این غول بیابونی که تو به عنوان شوهر انتخاب کردی فاتحه ت خونده ست. میگی نه، بشین و تماشا کن. پالتوی نازکی روی لباسم پوشیدم
و شالی روی سرم انداختم و گفتم: – خیلی بی شعوری تبسم. برو بیرون تا نکشتمت. کفشای پاشنه دار و تازه اش را به پا کرد و گفت: – لیاقت نداری که. الان وقتی عکس العمل کردک رو ببینی تازه می فهمی چه خدمتی بهت کردم. اگه من نبودم که قیافت مثل پی پیِ شب مونده بود ضایع! با افسوس سری تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم. دایی نشسته بود و با آرامش چای می خورد. دانیار ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد. نگاهش به من فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه طول کشید. از آن برق هایی که توی چشم داماد می درخشد، از آن لبخندهای مرموز و عاشقانه ای که نویسنده ها توی کتاب هایشان می نویسند یا از آن نجواهای زیرگوشی که توی فیلم ها دیده بودم، خبری نبود. احساس کردم چیزی توی دلم شکست، اما سریع به خودم نهیب زدم. – دانیاره دیگه. چه انتظاری ازش داری؟ جلو چشم همه بغلت کنه و واست شعر بخونه؟ مادر برایم اسپند دود کرد.
دایی لبخندی زد و ماشااللهی گفت. پدر آه کشید و آرزوی سفیدبختی کرد. شادی به روش خودش کل کشید و دانیار گفت: – داره دیر میشه ها. و بعد رو به من کرد و گفت: – شناسنامه و حلقه ها رو آوردی؟ کیفم را بالا گرفتم و گفتم: – آره. انتظار داشتم در ماشین را برایم باز کند، اما دکمه ریموت را فشار داد دور زد و پشت فرمان نشست. زیر چشمی به تبسم که زیر نظرمان داشت نگاه کردم و دلم را دلداری دادم و سوار شدم. شیشه را پایین کشید. سرش را از پنجره بیرون برد و به افشین گفت: – آدرس رو که می دونی، ولی پشت سر من بیا. محضره تو کوچه ست ممکنه پیدا نکنی. شیشه را بالا داد و پرسید: – سردت نیست؟ از بیرون نه، اما از درون یخ کرده بودم. – نه. خوبه. همین تنها مکالمه ما تا محضر بود. هر دو در سکوت به رو به رو خیره شده بودیم. یک بار هم موبایلش زنگ زد که با چشمانی متفکر به صفحه گوشی نگاه کرد و جواب نداد.

دانلود کتاب رمان اسطوره از پگاه

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان اسطوره

رایگان
رمان زهر تاوان

رمان زهر تاوان

پگاه
رایگان
رمان شاه شطرنج

رمان شاه شطرنج

پگاه
رایگان
رمان تب

رمان تب

پگاه
رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.