موضوع اصلی رمان شاه شطرنج:
باشد، قبول… شاید باخته باشم! اما هیچکس جرأت ندارد مرا لمس کند یا از صفحهی بازی بیرونم بیندازد. شوخی نیست… من شاه شطرنجم! هر آنچه را نتوانم مطابق میل خود بسازم، ویران میکنم. من از کسی آرزو نمیخواهم، من آرزوهایم را خودم میسازم.
الهی! نمی دون ستی نه ؟ اشکال نداره واسه تویی که این قدر باهوشی که میای درست رو به روی بزرگ ترین شرکت پخش دارو، بیتونه می کنی، نفهمیدن و ندونستن این قانونا زیاد به چشم نمیاد! ضربه خوردن از این فیل بی مقدار سخت است. خیلی سخت لبخندم را حفظ می کنم و می گویم آخ آخ سوء تفاهم شده انگارا جناب باهوش من در مورد فرد ادام با تو حرف نزدم چون فکر نمی کنم هیچ آدم عاقلی قرارداداش رو روی میز بچینه فکر می کردم بحثت اون کاغذ پاره ها و نامه های ادار به که این جوری مشتاقانه انتظار داری رو میز ببینیشون اما نه مثل این که شما عادت دارین اسنادتون رو به نمایش عمومی بذارین البته اگه تو همچین کاری می کنی جای تعجب نداره کاملا طبیعیه خرده ای وارد نیست. هیچ اشکالی هم نداره چون تو هنوز خیلی کوچولویی این چیزا رو نمی دونی نمی فهمی. با حرص دهانش را باز میکند کف دستم را بالا می آورم
و در چند سانتی لب هایش نگه می دارم و با بی حوصلگی می گویم بسه دیگه بهتره بری من کارای مهم تر از سر و کله زدن با تو دارم. منتظر جوابش نمی شوم فاصله می گیرم و در را برایش باز می کنم. سرش را بالا می گیرد و در حالی که با قدم های بلند به سمت در می آید می گوید: این جا آخرش نیست خاله پیرزن با بد کسی در افتادی. لبخندم را سخاوتمندانه به رویش می پاشم و می گویم این تهدیدا اندازه قد و قوارت نیست آقا پسر. واسه این حرفا بزرگترت رو بفرست. در را که می بندم چند نفس عمیق و پشت سر هم می کشم. پشت میز می نشینم و چشم هایم را روی هم میگذارم اولین برخورد زیاد سخت نبود. یعنی اصلا سخت نبود فقط امیدوارم حرف هایم آن قدر محرک بوده باشد. که شاه یا حداقل وزیرش را از قلعه خارج کند! فلشم را به کامپیوتر میزنم و مشغول بازخوانی اطلاعات مربوط به کارخانه کیمیا می شوم
اولین جلسه امروز بعد از ظهر، با مسئول فنی این غول دارو ساری است. همیشه قدم نخست مهم ترین قدم است و احتمالاً در مورد من، سخت ترینش قانع کردن هیئت مدیره کیمیا نمی تواند خیلی راحت باشد گوشی تلفن را برمی دارم و داخلی فدایی را می گیرم. امین نیومده؟ صدایش خسته است. می دانم چه فشاری را تحمل میکنی؟ تو راهه برسه می فرستمش پیشت. با نوک خودکارم ضربه ای به میز می زنم و می گویم اوکی وقتی اومد با هم بیاین این جا واسه آخرین هماهنگیا فقط سه ساعت وقت داریم. و قطع می کنم و دوباره خیره میشوم به مانیتور، شک ندارم امروز نماینده امیر هم خواهد بود. صدای اس ام اس نگاهم را از صفحه سیاه رنگ می کند. با دیدن شماره سریع گوشی را بر می دارم و پیام رسیده را می خوانم. نفسم را با صدا بیرون می دهم و گوشی را روی میز می اندازم، در همان لحظه تقه ای به در می خورد
و امین و فدایی داخل می شوند! ذهنم را از پیام رسیده منحر ی کنم و به چهره جدی دو مرد رو به رویم لبخند می زنم. هر دو لبخند کم جانی می زنند و پشت میز کنفرانس می نشینند. به آن ها ملحق می شوم نگرانی در تک تک اجزای صورتشان هویداست. انگشتانشان را در هم گره کرده اند و روی میز گذاشته اند. دستم را زیر چانه ام مشت می کنم و رو به امین می گویم نتیجه آخرین آزمایشا هم مثبت بود هفتاد درصد موشا بهبود پیدا کردن. ده درصد کاملا خوب شدن و بقیه هم مردن. سرم را تکان می دهم و می گویم خوبه خرگوشا و خوکچه ها هم که جواب دادن. با سر تایید می کند. دستم را به سمتش دراز می کنم و می گویم پاورپوینتی رو که آماده کردی بده من دکتر. مردد نگاهم میکند دستم را عقب می کشم با کلافگی می گویم شما دو تا چنونه؟ چرا عین دلمه وا رفتین؟ از تندی کلامم جا می خورند. نگاهی بین خودشان رد و بدل می کنند.
دیدگاه کاربران