موضوع اصلی رمان اسطوره:
شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران در دانشگاه تهرانه. با وجود وضعیت مالی بسیار سختی که خانوادهش داره، برای کمک به مادرش دنبال یه کار پارهوقته. تبسم، دوست نزدیکش، اونو بهعنوان منشی به یه شرکت تبلیغاتی معرفی میکنه که صاحبش مردی به نام دیاکوعه. نکته اینجاست که شاداب از همون روزای اول دانشگاه، بیخبر از همه، دلباختهی دیاکو شده بود، در حالی که دیاکو اصلاً نمیدونسته شادابی هم وجود داره.. و ما فقط منتظر موندیم… زندگی، اونور… داشت ما رو تماشا میکرد!
در این خونه همیشه به روت بازه. اگه اذیتت کرد تحمل نکنیا، برگرد پیش خودم. جات رو چشمامه. تا عمر دارم نوکری شما سه نفر رو می کنم. غصه خرج و مخارجم نخور. بابات که نمرده. گیرم اون اخراجم کنه، خدا که هست. میرم کارگری، عملگی، باربری، ولی دیگه اجازه نمی دم شماها سختی بکشین. باشه بابا؟ قول میدی اگه اذیتت کرد برگردی؟ قول میدی به اندازه مامانت صبور نباشی؟ قول میدی؟ پدرم می لرزید. تمام تنش می لرزید. محکم بغلش کردم. کسی آمد. صدای شل زدن هایش را می شناختم. بوی دستانش را هم. مادر بود. کنارمان نشست. دستانش را باز کرد و ما را در آغوش گرفت و گفت: – قربونتون برم. دردتون به عمرم. دردتون به جونم. من میان سینه پدر نالیدم. – نه، من قربونتون برم. من فداتون شم. عاشقتونم. عاشقتونم. و پدر، تنها های های گریه کرد. صدای بلند مادر ضربان قلبم را از کنترل خارج کرد. – بچه ها زود باشین، اومدین.
از توی آینه به چشمان خیس تبسم نگاه کردم. – خیلی خوشگل شدی شاداب. سینه ام را چنگ زدم. از پشت دستش را دور گردنم انداخت. – معرکه شدی. محشر! دستم را روی گونه تبسم گذاشتم و گفتم: – خیلی زحمت کشیدی. شرمنده. ضربه آرامی به شانه ام زد و گفت: – برو بابا. چه لفظ قلمی واسه من حرف می زنه. پاشو یه چرخ بزن ببینمت. تعادل نداشتم. پاهایم متزلزل بودند. – چته؟ چرا انقدر هول کردی؟ آب دهانم را قورت دادم. – یه کم استرس دارم. دورم چرخید و گفت: – استرس واسه چی؟ استرس اصلی مال شب عروسیه که خاک بر سرت میشه. الان میری یه امضا می دی و والسلام. چپ چپ نگاهش کردم. نای اعتراض به بی ادبی اش را نداشتم. – ها؟ چیه چشاتو بابا قوری می کنی؟ با این غول بیابونی که تو به عنوان شوهر انتخاب کردی فاتحه ت خونده ست. میگی نه، بشین و تماشا کن. پالتوی نازکی روی لباسم پوشیدم
و شالی روی سرم انداختم و گفتم: – خیلی بی شعوری تبسم. برو بیرون تا نکشتمت. کفشای پاشنه دار و تازه اش را به پا کرد و گفت: – لیاقت نداری که. الان وقتی عکس العمل کردک رو ببینی تازه می فهمی چه خدمتی بهت کردم. اگه من نبودم که قیافت مثل پی پیِ شب مونده بود ضایع! با افسوس سری تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم. دایی نشسته بود و با آرامش چای می خورد. دانیار ایستاده بود و این پا و آن پا می کرد. نگاهش به من فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه طول کشید. از آن برق هایی که توی چشم داماد می درخشد، از آن لبخندهای مرموز و عاشقانه ای که نویسنده ها توی کتاب هایشان می نویسند یا از آن نجواهای زیرگوشی که توی فیلم ها دیده بودم، خبری نبود. احساس کردم چیزی توی دلم شکست، اما سریع به خودم نهیب زدم. – دانیاره دیگه. چه انتظاری ازش داری؟ جلو چشم همه بغلت کنه و واست شعر بخونه؟ مادر برایم اسپند دود کرد.
دایی لبخندی زد و ماشااللهی گفت. پدر آه کشید و آرزوی سفیدبختی کرد. شادی به روش خودش کل کشید و دانیار گفت: – داره دیر میشه ها. و بعد رو به من کرد و گفت: – شناسنامه و حلقه ها رو آوردی؟ کیفم را بالا گرفتم و گفتم: – آره. انتظار داشتم در ماشین را برایم باز کند، اما دکمه ریموت را فشار داد دور زد و پشت فرمان نشست. زیر چشمی به تبسم که زیر نظرمان داشت نگاه کردم و دلم را دلداری دادم و سوار شدم. شیشه را پایین کشید. سرش را از پنجره بیرون برد و به افشین گفت: – آدرس رو که می دونی، ولی پشت سر من بیا. محضره تو کوچه ست ممکنه پیدا نکنی. شیشه را بالا داد و پرسید: – سردت نیست؟ از بیرون نه، اما از درون یخ کرده بودم. – نه. خوبه. همین تنها مکالمه ما تا محضر بود. هر دو در سکوت به رو به رو خیره شده بودیم. یک بار هم موبایلش زنگ زد که با چشمانی متفکر به صفحه گوشی نگاه کرد و جواب نداد.
دیدگاه کاربران