بانوی گندمزار، قصهگوی عشقهایی است که با سرخوردگی گره خوردهاند. او از همهی زخمها میگریزد تا شاید ذرهای آرامش بیابد، اما دوباره گوش میشود برای شنیدن قصهای تازه؛ قصهی دختری از جنس عشق و مردی از جنس انتقام. آیا عشق میتواند آتش انتقام را خاموش کند؟ یا مرد مغرور و نفوذناپذیر، قلب عاشقانهی دختر را همچنان در هم خواهد شکست؟ غرور، اشکهای شبانه، انتقام و سرخوردگی… آیا این همه روزی پایان مییابد؟ با ما همراه باشید در روایتی که نفسِ عشق را در طوفان احساس میجوید.
بغض کردم توی دلم گفتم مسخره بازی چطور این همه عشق رو مسخره بازی می بینه؟ لقمه رو بزور قورت دادم و دست از خوردن کشیدم. می دونی همه چی تمومی به کد بانو اما واسه ی زندگی مشترک جز خانوم خونه بودن به دیگه هم لازمه که زندگی یا بگیره، فقط خانوم خونه بودن کافی نیست خانوم کوچولو! از سر میز بلند شد، به قلب از نوشابه توی لیوانش خورد لیوان رو روی میز شمع ها رو فوت کرد شمع ها خاموش شد مستقیم توی چشام که پر اشک شده بود نگاه کرد گل سرخ رو برداشت با لبخند به سمت سینک ظرفشویی رفت در کابینت رو باز کرد نگام کرد و به محض این که آقاجون پول رو بده مهر طلاق رو توی شناسنامه ات میکوبم. گل رو توی سطل زباله انداخت. بلند شدم شیر آب رو باز کردم و چند مشت آب به صور پاشیدم نباید گریه می کرد. من میتونم بلاخره فاتح قله قلب یخیش باشم.
میوه ای رو از توی یخچال برداشتم و به سمت اتاقش رفتم در زدم تختش نشسته بود و سرش توی لب تاب بود ظرف رو کنارش گذاشتم و نشستم نگاهی به ظرف کرد و دوباره مشغول کارش شد. برای تو درست کردم. نمی خورم دوست ندارم. قبلا که دوست داشتی الان دیگه دوست ندارم. لب تاب رو بست و روی پاتختی گذاشت ظرف ژله رو هم روی لب تاب گذاشت. دراز کشید. نشسته بودم ساعدش که روی چشاش بود تکونی داد میشه اینجا بخوابم؟ پلکاش رو به هم فشاری داد. توی یه لحظه از تخت پایین اومد دستم رو کشید و از اتاق در رو به هم کوبید. دروغ نگفته بودم از رعد و برق میترسیدم از همون شبی که توی جاده به زمین خورد درخت کنار جاده آتیش گرفت و کنترل ماشین از دست پدرم خارج شد. پدر و مادرمون رو همون شب از دست دادیم همون شب بارونی. یه هفته دیگه هم گذشت سهند زودتر از هر شب اومده بود مستقیم به اتاقش رفته بود
معلوم بود که حسابی از چیزی عصبی و ناراحته وارد اتاق شدم کنار پنجره ایستاده بود. سهند جان بیا شام آماده است. به سمتم رخید به لیوان نوشیدنی توی دستش بود چشاش حالت خاصی داشت سرخ بود و نم پوست صورتش هم یکم قرمز بود. به اقاجون چی؟ پرسیدم: در مورد چی؟ فریاد زد: دروغ نگو لعنتی. با ترس گفتم دروغ نمیگما. دوباره فریاد زد: داری دروغ میگی لعنتی چی می خوای از جونم؟ و لیوان توی دستش رو پرت کرد از کنارم رد شد به دیوار خورد و شکست ترسیدم از اتاق بیرون رفتم صدای فریاد کشیدنش و خورد شدن وسایل اتاق سکوت همیشگی خونه رو در هم شکست نیم ساعت گذشت دیگه صدایی از اتاقش نمی اومد. دلشوره ی این که بلایی سر خودش آورده باشه. روی زمین نسته بود تکیه به دیوار پای راستش رو دراز کرده بود و پای چپش رو آرنج روی زانو گذاشته بود در حالی که خون از کف دستش می چکید!
با عجله جعبه کمک های اولیه را از توی کابینت برداشتم دوباره برگشتم کنارش زانو زدم اتاق به هم ریخته بود. هر چیزی که بود وسط اتاق شکسته و خورد شده بود. آینه آباژور مجسمه تابلوها و… نگاهی به دستش انداختم به شیار کم عمق کف دست سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشاش رو بسته بود روی زخمش بتادین زد. چیزی نیست الان باند می بندم زیاد عمیق نیست. توی سکوت نگام کرد زخمش رو شستشو دادم و باند پیچی کردم. وسایل رو جمع کردم و داخل جعبه گذاشتم گفتم: امشب برو اون اتاق تا این جارو مرتب کنم بین این همه خورده شیشه خطرناکه دوباره زخمی میشی. نیم خیز شدم که شنیدم بی اختیار از ته قلبم از اعماق وجودم گفتم سهند جان. چشمش چکید. دلم آشوب شد دوباره نشستم. امروز طلبکارهام با مأمور اومده بودن شرکت ابروم جلوی کارمندام رفت. داشتن دست بندم میزدن با بدبختی چند روز وقت گرفتم.
دیدگاه کاربران