موضوع اصلی رمان تیمارستانی ها:
شادی، دختر قصهی ما، زندگی سادهای دارد، اما گذشتهی تلخ و خانوادهای آشفته باعث میشود کمکم از تعادل روانی خارج شود. در نهایت، او را به تیمارستانی منتقل میکنند؛ جایی که آغازگر یک ماجرای عجیب، بامزه و غیرمنتظره است. در آنجا، شادی با پسری مرموز آشنا میشود که سالهاست لب به حرف نزده و همه او را خطرناک میدانند. اما شادی با دیوانگی خاص خودش، تصمیم میگیرد او را از دنیای خاموشش بیرون بکشد. همین تلاشهای دیوانهوار، آرامآرام زندگی هر دو را دگرگون میکند…
با هیس گفتنش ساکت شدم و اخم کرده نگاهش کردم که خم شد و چند بسته تراول برداشت و گذاشت توی جیبش. در گاو صندوق رو بست و برگشت و به چشمای گرد شدم زل زد و گفت: -خب… ازش خوشم نمیاد! این بار خندم گرفت و اومد سمتم و بازوم رو گرفت و بلندم کرد و پشت در ایستاد و در رو نیمه باز کرد و به راه رو خیره شد و بعد این که مطمئن شد کسی تو راه رو نیست یهو مشتش رو برد سمت یه چیز شیشه ای و مشتش رو فرود آورد داخلش و من جیغ خفیفی کشیدم و یه دکمه ی بزرگ و فشرد که صدای آژیر خطر کل ساختمون و قرا گرفت. اون قدر صداش زیاد بود که دستم رو فوری روی گوشام گذاشتم. بازوم رو گرفت و فوری بدون توجه به دستاش راه افتاد سمت در و در رو باز کرد و بازوم رو گرفت و شروع کرد به دوییدن. چراغ های قرمز رنگ روشن شده بودن و صدای آژیر که از اون بدتر… دویید سمت پله ها و منم پشت سرش میدوییدم.
دستمم که مثل کش می کشید. از پله ها با سرعت رفتیم پایین و کل دیوونه ها ریخته بودن توی راه رو و جیغ و داد می کردن و گوشاشون رو گرفته بودن. پرستارا و نگهبانا ام سعی می کردن آرومشون کنن. اما نمی تونستن. از بین شلوغی و تجمعشون رد شدیم و به همه تنه می زدیم از راه روی طبقه ی پایین رد شدیم و چند تا نگهبان جلوی در بودن و نمی شد بریم جلو هر دو ایستادیم و آرکا یهو بازوم رو گرفت و من رو کشوند عقب و گفت: -اون دختره رو می بینی؟ برگشتم و بین دیوونه ها به دختر چاق و قد بلندی که داشت جیغ جیغ می کرد زل زدم. -خب؟ آرکا برگشت سمت پسری که گوشه ی راه رو ایستاده بود و نگاه کرد و گفت: -هم زمان با من هولشون بده سمت هم گیج چند بار پلک زدم که آرکا هولم داد سمت دختره. لب گزیدم و دور زدم و تو شلوغی و هیاهوی دیوونه ها و صدای آژیر پشت دختر ایستادم و آرکا ام کنار پسره ایستاد.
تا آرکا به سمت پسره خیز گرفت منم دوییدم و پام رو بردم بالا و یه لگد به دختره زدم که مثل ژله لرزید و صحنه آهستش رو بخوام بگم… دختره با دهن باز و لپای لرزون و جیغی خفه به سمت پسری پرت شد که مثل دخترا دستش رو روی صورتش گذاشته بود و دهنش و یک متر باز کرده و جیغ می کشید و یک دستش روی ماتهتش بود که بر اثر لگد آرکا رو هوا معلق شده بود. و بله دوتاشون مثل ماشین به هم خوردن و تصادف شکل گرفت! نگهبانا دوییدن تا اونا رو از روی هم بلند کنن و ارکا ام موچ دستای من مبهوت رو گرفت و کشوندم و از پشت نگهبانا رد شدیم و دوییدیم سمت راه رو. از راه رو گذشتیم و چند بار پام پیچ خورد و کم مونده بود با زمین یکی بشم اما آرکا من رو گرفت. از پله ها رفتیم پایین که با دیدن یک نگهبان با ترس جیغ خفیفی کشیدم و پسر لاغر اندام تا خواست به خودش بجنبه آرکا که پشت سرم بود از کمرم گرفت و بغلم کرد
و فوری جفت پام رو بردم بالا و کوبیدم تو سینه ی نگهبانه و بی چاره سه تا پله ای که اومده بود بالا رو قل خورد و خورد زمین. آرکا گذاشتم زمین و دوییدم پایین و آرکا خم شد و اسلحه بیهوشی و شوکر نگهبان رو برداشت و شوکر رو داد دستم. دستم رو باز گرفت و پشت سرش راه افتادم. نگهبانه ام از درد به خودش میپیچید راه رو، رو تا ته رفتیم و روبه رومون فقط یک در بود و تاحالا اصلا این جا نیومده بودم. آرکا دست برد سمت کفشش و از بغل کفشش یک چیزی مثل کلید در آورد با یکم دقت فهمیدم با صابون کلید ساخته. کلید و توی قفل در برد و من استرس زده به اطراف نگاه می کردم -زود باش… زود باش. در باز نشد و آرکا کلید رو با حرص انداخت زیر پاش و به موهاش عصبی و کلافه چنگ زد و به دوربین بالای در زل زد و دستاش رو کنار سرش گذاشت چرا باز نمی شد! -باز نمیشه؟ زیر لب گفت: -هیس… هیس یهو برگشت سمتم و گفت: -پنس داری؟
دیدگاه کاربران