آیلین، دانشجوی سال دوم رشتهی نقاشی، در کنار خانوادهی کوچک و صمیمیاش زندگی آرام و سادهای دارد. اما رویاهای بزرگ و دنیای صورتیای که در ذهنش ساخته، او را به سمت تجربهی روابطی گوناگون با پسرهای مختلف میکشاند؛ به امید آنکه روزی شاهزادهی رؤیاییاش را پیدا کند. با ورود پسری مرموز و شعبدهباز به دانشگاه، روند آرام زندگی آیلین و مسیر داستان دستخوش پیچوخمهایی غیرمنتظره و رازآلود میشود که…
دستش رو کنارم روی درخت گذاشت و اون یکی دستش رو هم طرف من آورد. بین دستهاش بودم. بهتزده نگاهش کردم که رو صورتم خم شد و آروم و کشیده گفت: – گفتم ادای گیسوکمند رو دربیار! بهتزده با چشمهای گردشده گفتم: – گیسوکمند! تو زیادی انیمیشن نگاه میکنی نه؟ ابروش رو بالا انداخت و با نیشخند گفت: – من اصلاً نمیدونم چی هست، پیشنهاد نیایش بود. ولی فکر کنم تو دو سه باری دیدیش که اینقدر راحت شناختی! اخم کردم و به بازوش زدم: – بکش کنار! نیشخند زد و کنار رفت، گفت: – جلوت که وایمیستم، انگار از بالای قلهی دماوند دارم نگات میکنم. سرش رو خم کرد کنار گوشم: – در این حد کوتاهی! بهتزده نیشخند زدم و دستبهسینه گفتم: – این که تو دومتری، دلیل بر این نیست که من کوتاهام! شبیه برج پیزا میمونی. رو پنجهی پا بلند شدم، لبهام رو مماس لبهاش نگه داشتم و با تمسخر گفتم: – همونقدر دراز… همونقدر کج!
به لبهام زل زد و نیشخندی زد. سینا داد زد: – بیاید دیگه! با حرص هولش دادم و از پشت درخت اومدیم بیرون. مهراد اخم کرده نگامون میکرد. روبهروی گروه خودم ایستادم. استاد گفت: – زمان بگیرم؟ سر تکون دادم و استاد گفت: – شروع! عدد یک رو نشون دادم و پریا گفت: – یه حرفه؟ سر تکون دادم و با دستم تو هوا یه مستطیل کشیدم، بعدش وانمود کردم دارم با کنترل شبکه عوض میکنم. با هیجان بهم خیره شده بود. عقیل گفت: – تلویزیون؟ بشکن زدم و دستم رو چرخوندم، یعنی نزدیکه! سینا متفکر گفت: – انواع اسمای تلویزیون؟ به نشانهی نه، سر تکون دادم. مهراد گفت: – شبکههای تلویزیون؟ بشکن زدم و با دست علامت دادم: «داری نزدیک میشی!» سینا داد زد: – فیلمه؟ زود سر تکون دادم. بعدش شالم رو از روی سرم برداشتم و گیره رو از موهام باز کردم، کل موهام تا کمرم ریخت دورم. سینا با نیش باز گفت: – چه موهای خوشگلی!
همه خندیدن و مهراد زد تو سرش. زود دستهام رو مثل دامن اطرافم گرفتم و پاورچینآروم شروع کردم به قدم برداشتن. پریا فوری گفت: – فیلم پرنسسیه؟ انیمیشن؟ زود سر تکون دادم و با دستهام ادای نقاشی کردن درآوردم. عقیل گفت: – پریا، ما فیلم پرنسسی ندیدیم… کدومه که دختره نقاشی میکشه؟ با دستهام، موهام رو دورم نشون دادم و سرم رو به اطراف تاب دادم؛ موهام دورم میچرخیدن. پریا متفکر گفت: – راپانزل؟ با خنده دست تکون دادم و دستم رو چرخوندم. – گیسوکمند؟ دست زدم و با هیجان گفتم: – آره! استاد زمان رو متوقف کرد و با خنده گفت: – سی و پنج ثانیه! برگشتم و به امیر نیشخند زدم. بچهها همه دست زدن. بعد من، از تیم مقابل پریناز اومد. بهش گفتیم ادای بادیگارد رو دربیاره. با اون اخمای درهم، مدام ادای اسلحه دست گرفتن و کتشلواری بودن رو درمیاورد. آخرشم لحظهی آخر، آرام فهمید و گفت: – بادیگارد! از گروه ما، سینا رفت.
بهش گفته بودن ادای چوپان دروغگو رو دربیار. آخرش مهراد فهمید و دو به دو شدیم. به آرام گفتیم ادای هودی مارکدار رو دربیار. هودی رو تونستن بگن ولی «مارکدار» رو نه، و ما یه امتیاز جلو افتادیم. قرار شد ادامهی بازی رو بعداً اجرا کنیم چون پسرا باید شام درست میکردن. با نیایش و پریا و آرام، یازدهتایی بازی میکردیم. آرام نگاهم کرد و گفت: – این دست تموم شد، بیا بریم یکم قدم بزنیم. متفکر گفتم: – باشه، ولی دور نشیم. جنگله، شب هم هست، خطرناکه! سر تکون داد و دست آخرمون رو بازی کردیم. با آرام بلند شدیم و زیر سنگینی نگاه مهراد و امیر، از چادر و بچهها دور شدیم. چراغقوه رو کمی بالا گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و با چوب راه میرفتم. – پات بهتره؟ به پاهام زل زدم و گفتم: – آره، خوبم. چند بار نفس عمیق کشیدم. – آیلین، به نظرت من دیوونم؟ متعجب نگاهش کردم و گفتم: – نه! آخه چرا؟
دیدگاه کاربران