BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان تیمارستانی ها
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان تیمارستانی ها

کتاب رمان تیمارستانی ها

نوشته‌ی مرجان فریدی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 492 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 245

درباره کتاب رمان تیمارستانی ها

موضوع اصلی رمان تیمارستانی ها:
شادی، دختر قصه‌ی ما، زندگی ساده‌ای دارد، اما گذشته‌ی تلخ و خانواده‌ای آشفته باعث می‌شود کم‌کم از تعادل روانی خارج شود. در نهایت، او را به تیمارستانی منتقل می‌کنند؛ جایی که آغازگر یک ماجرای عجیب، بامزه و غیرمنتظره است. در آن‌جا، شادی با پسری مرموز آشنا می‌شود که سال‌هاست لب به حرف نزده و همه او را خطرناک می‌دانند. اما شادی با دیوانگی خاص خودش، تصمیم می‌گیرد او را از دنیای خاموشش بیرون بکشد. همین تلاش‌های دیوانه‌وار، آرام‌آرام زندگی هر دو را دگرگون می‌کند…

بخشی از متن کتاب رمان تیمارستانی ها

با هیس گفتنش ساکت شدم و اخم کرده نگاهش کردم که خم شد و چند بسته تراول برداشت و گذاشت توی جیبش. در گاو صندوق رو بست و برگشت و به چشمای گرد شدم زل زد و گفت: -خب… ازش خوشم نمیاد! این بار خندم گرفت و اومد سمتم و بازوم رو گرفت و بلندم کرد و پشت در ایستاد و در رو نیمه باز کرد و به راه رو خیره شد و بعد این که مطمئن شد کسی تو راه رو نیست یهو مشتش رو برد سمت یه چیز شیشه ای و مشتش رو فرود آورد داخلش و من جیغ خفیفی کشیدم و یه دکمه ی بزرگ و فشرد که صدای آژیر خطر کل ساختمون و قرا گرفت. اون قدر صداش زیاد بود که دستم رو فوری روی گوشام گذاشتم. بازوم رو گرفت و فوری بدون توجه به دستاش راه افتاد سمت در و در رو باز کرد و بازوم رو گرفت و شروع کرد به دوییدن. چراغ های قرمز رنگ روشن شده بودن و صدای آژیر که از اون بدتر… دویید سمت پله ها و منم پشت سرش میدوییدم.
دستمم که مثل کش می کشید. از پله ها با سرعت رفتیم پایین و کل دیوونه ها ریخته بودن توی راه رو و جیغ و داد می کردن و گوشاشون رو گرفته بودن. پرستارا و نگهبانا ام سعی می کردن آرومشون کنن. اما نمی تونستن. از بین شلوغی و تجمعشون رد شدیم و به همه تنه می زدیم از راه روی طبقه ی پایین رد شدیم و چند تا نگهبان جلوی در بودن و نمی شد بریم جلو هر دو ایستادیم و آرکا یهو بازوم رو گرفت و من رو کشوند عقب و گفت: -اون دختره رو می بینی؟ برگشتم و بین دیوونه ها به دختر چاق و قد بلندی که داشت جیغ جیغ می کرد زل زدم. -خب؟ آرکا برگشت سمت پسری که گوشه ی راه رو ایستاده بود و نگاه کرد و گفت: -هم زمان با من هولشون بده سمت هم گیج چند بار پلک زدم که آرکا هولم داد سمت دختره. لب گزیدم و دور زدم و تو شلوغی و هیاهوی دیوونه ها و صدای آژیر پشت دختر ایستادم و آرکا ام کنار پسره ایستاد.
تا آرکا به سمت پسره خیز گرفت منم دوییدم و پام رو بردم بالا و یه لگد به دختره زدم که مثل ژله لرزید و صحنه آهستش رو بخوام بگم… دختره با دهن باز و لپای لرزون و جیغی خفه به سمت پسری پرت شد که مثل دخترا دستش رو روی صورتش گذاشته بود و دهنش و یک متر باز کرده و جیغ می کشید و یک دستش روی ماتهتش بود که بر اثر لگد آرکا رو هوا معلق شده بود. و بله دوتاشون مثل ماشین به هم خوردن و تصادف شکل گرفت! نگهبانا دوییدن تا اونا رو از روی هم بلند کنن و ارکا ام موچ دستای من مبهوت رو گرفت و کشوندم و از پشت نگهبانا رد شدیم و دوییدیم سمت راه رو. از راه رو گذشتیم و چند بار پام پیچ خورد و کم مونده بود با زمین یکی بشم اما آرکا من رو گرفت. از پله ها رفتیم پایین که با دیدن یک نگهبان با ترس جیغ خفیفی کشیدم و پسر لاغر اندام تا خواست به خودش بجنبه آرکا که پشت سرم بود از کمرم گرفت و بغلم کرد
و فوری جفت پام رو بردم بالا و کوبیدم تو سینه ی نگهبانه و بی چاره سه تا پله ای که اومده بود بالا رو قل خورد و خورد زمین. آرکا گذاشتم زمین و دوییدم پایین و آرکا خم شد و اسلحه بیهوشی و شوکر نگهبان رو برداشت و شوکر رو داد دستم. دستم رو باز گرفت و پشت سرش راه افتادم. نگهبانه ام از درد به خودش میپیچید راه رو، رو تا ته رفتیم و روبه رومون فقط یک در بود و تاحالا اصلا این جا نیومده بودم. آرکا دست برد سمت کفشش و از بغل کفشش یک چیزی مثل کلید در آورد با یکم دقت فهمیدم با صابون کلید ساخته. کلید و توی قفل در برد و من استرس زده به اطراف نگاه می کردم -زود باش… زود باش. در باز نشد و آرکا کلید رو با حرص انداخت زیر پاش و به موهاش عصبی و کلافه چنگ زد و به دوربین بالای در زل زد و دستاش رو کنار سرش گذاشت چرا باز نمی شد! -باز نمیشه؟ زیر لب گفت: -هیس… هیس یهو برگشت سمتم و گفت: -پنس داری؟

دانلود کتاب رمان تیمارستانی ها از مرجان فریدی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان تیمارستانی ها

رایگان
رمان پانتومیم

رمان پانتومیم

مرجان فریدی
رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.