ژانر: ترسناک، تخیلی، معمایی
تصمیم سرنوشت ساز و خودخواهی اطرافیان، منجر به معاملهای میشود، که سرنوشت انسانی را تغییر می دهد و سالها بعد، درست زمانی که در حال طی کردن روزمرگیهای زندگیاش هست؛ درگیر اتفاقاتی میشود که از گذشتهاش نشات میگیرد.
گذشتهای، که او حتی کوچکترین اطلاعی از آن ندارد!
و سرانجام به دنبال یافتن جواب و حل معماهایی که زندگیاش را تحت شعاع قرار داده، حقایقی تلخ برایش نمایان میشود که
آیا میتواند جلوی اتفاقات بیشتر را بگیرد یا تسلیم سرنوشت خود می شود؟
اصلا حوصلهی مسخره بازی فامیل را نداشتم. کلافه گفتم :
حالا واقعا اومدن من واجب بود؟ حوصلشون رو ندارم!
اخم کرد و گفت :
فعلا که مجبوری کاری هم نمیشه کرد. عمو خیلی اصرار داشت بیای. در ضمن بیا به خودی نشون بده نگن تارک دنیا شده بعد برو بشین تو متروکت .
خندهام گرفته بود. چه حرصی میخورد. بیحوصله به خیابان نگاه کردم. خلوت بود!
در حال خودم بودم، یکهو یک دختربچه با لباس سفید جلوی ماشین پرید.
با هول داد زدم:
ایسا! وایسا! زدی به یه نفر!
حامی از داد من هول کرد و محکم ترمز زد.
عصبی گفت :
چرا پرت و پلا میگی؟ آدم کجا بود؟
با استرس از ماشین پیاده شدم و جلوی ماشین را نگاه کردم. خبری نبود!
یخ کردم! من، خودم دیدم. حامی عصبی پیاده شد.
جلوی ماشین حتی زیر ماشین را چک کرد و گفت :
تو حالت خوبه؟ میگم اصلا کسی نبود.
با نگرانی گفتم :
خودم دیدمش حامی، یه دختربچه با لباس سفید و موهای باز!
حامی کلافه به اطراف نگاه کرد و گفت :
خب پس کدوم گوریه؟ اینجا که سگ هم پر نمیزنه .
به سمت دیگر خیابان نگاه کردم. ناگهان دیدمش برایم دست تکون داد و لبخند زد.
دیدگاه کاربران