بگم؟- بگو- سارا هم دوستت داره.يعني يه كمي بهم گفته.ناگهان قفل كردم و در حالتي كه روي تخت
نشسته بودم به مهسا نزديك شدم با تعجب نگاهش كردم و گفتم:”جدا؟”- آره بابا.از نگاهاش
نفهميدي؟مامان هم خيلي دوسش داره فكر كنم كاملا موافق باشهمن كه هنوز هنگ بودم به ديوار خيره
شده بودم.تقريبا دهانم باز بود.مهسا گفت:”چيه؟هنگيدي؟”- فكر نمي كردم دوستم داشته باشه-
وا……..مگه داداشم چشه؟- فكر مي كردم خودش دوست پسر داره!- نه بابا اهل اينجور چيزا نيست-
بهش لو ندي ها ولي براي تولدش قراره با تو و سهيل و سارا و مهديس بريم رستوران- ايول………چه
عالي.داداش شب جمعه قراره برام خاستگاربياد.- تو هنوز18سالته- قراره بيان نامزد كنيم بعد از 3 سال
عروسي كنيم- بگو نه……..- ا……..داداش خوب بذار بيان- مي شناسيش؟- پسر شمسي خانوم كه
همبازي تو بود قبلا كه يه مدت با هم دعوا كرده بوديد.خونه قبلي مون رو مي گم.با مامان رفته بوديم
ديدم ماشالا چه قد و هيكلي كرده!بزرگ شده مامانش هم گفت ميايم خاستگاري….- خودت نظرت
چيه؟- به نظرم بيان حالا تا ببينيم چي بشه!- بگو بيان.كار و بارش چيه؟- تو بانك كار مي كنه.درس هم
مي خونه.خونه هم داره- بگو بيان- آي قربون داداش گلم برم
دیدگاه کاربران