درون من گرگی نهفته است، زخمی و فرسوده از جنگهای بیپایان برای بقا. او در ژرفای غاری تاریک، پناه گرفته و زخمهایش را آرام میلیسد. اما روزی که زمان انتقام فرا رسد هیچکس از خشم او در امان نخواهد بود؛ همه را به تاریکی غار خواهم کشاند.
سوین که تازه به جمع ما پیوسته بود لبخندی رو به عسل زد و گفت: -خوش اومدی عسل. -عسل: مرسی عزیزم -سوین: شما باهم آشنا شدید؟ پیش دستی کردم و قبل از اینکه عسل چیزی بگوید، گفتم: آره دیشب عسل جونو دیدم الانم داشتم بهش میگفتم که قراره زن عموی تو بشم سوین با شنیدن حرفم چشم هایش درشت شد و متعجب نگاهم کرد لبخندی که قصد خودنمایی روی لبم را داشت به سختی محو کردم و چشمکی به سوین زدم عسل: مبارکه انتظار داشتم به ما هم بگید نیوان میخواد ازدواج کنه سوین که با دیدن چشمکم متوجه شده بود قصد اذیت کردن دارم چهره اش را از آن حالت شگفت زده خارج کرد و گفت: یهویی شد عزیزم ایشالا عروسیشون دعتتون میکنیم. لبخند مصنوعی زد و از سوین تشکر کرد اما نگاهش به من بود کاملا خصمانه و پر کینه انگار با نگاهش تهدیدم میکرد.
اهمیتی ندادم و روبه سوین گفتم: من میرم تو عزیزم اگه کاریم داشتی صدام کن سوین لبخند زد و باشه ای گفت نگاهم را به اطراف چرخاندم خبری از واتیار نبود کل حیاط را از نظر گذراندم اما نبود. بیخیال شانه ای بالا انداختم و به طرف داخل رفتم جلوی ورودی که رسیدم نیوان در حال بیرون آمدن بود از کنارم که رد میشد لبخندی زد و آرام گفت: فعلا هنوز دو قدم بیشتر فاصله نگرفته بود که صدایش زدم به طرفم چرخید: -جانم چیزی احتیاج داری؟ با دیدن این همه مهربانی اش عذاب وجدان میگرفتم خجالت زده سرم را پایین انداختم و با لحن معذبی گفتم: -من فکرامو کردم با مکث کردم گفتنش برایم سخت بود حس خوبی به این قضیه نداشتم دست راستم را مشت کردم و ناخن های بلندم را به کف دستم فشار دادم دستم سوزش گرفته بود اما از فشارش کم نکردم انگار قصد تنبیه خودم را داشتم -با تصمیمتون موافقم
یعنی میدونید فکر میکنم چاره ای جز این ندارم بخدا دلم نمیخواست برای شما هم دردسر درست کنم ولی انگار مجبورم دست راستش را داخل جیبش برد و مهربان گفت: -این حرفو نزن من خودم خواستم تن صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد: از ته دلم نمیدانستم این حرف نیوان را چطور تعبیر کنم ولی مطمئنا این رفتار هایش به نفع من تمام میشد -مرسی که کمکم میکنید واقعا تو این شرایط تنها امیدم به شماس بعد از تمام شدن حرفم صبر نکردم تا نیوان چیزی بگوید و به داخل رفتم روی مبل تک نفره ی نشیمن طبقه بالا نشستم و فکر کردم چطور میتوانم به ان مدارکی که میخواهم دسترسی پیدا کنم. حالا که هم نامدار نبود و هم نیوان فرصت مناسبی بود تا از چیزی که یک سال است سوهان روحم شده مطمئن شوم به طرف اتاق واتیار رفتم نمیدانستم چطور آنقدر راحت به او اعتماد کردم اما تنها کسی که آنجا میتوانست کمکم کند واتیار بود
امیدوار بودم داخل اتاقش باشد و برای پیدا کردنش لازم نباشد کل عمارت را بگردم با دو انگشتم تقه ای به در زدم. خیلی سریع در را باز کرد انگار پشت در ایستاده بود نگاهی به سر تا پایم انداخت و با لحن سردی پرسید: چی میخوای؟ دلم میخواست جواب کوبنده ای به این مدل حرف زدنش بدهم اما حالا وقتش نبود نگاهم روی بازوی لخت و آن خالکوبی های عجیبش نشست سوال های زیادی درمورد زندگی واتیار ذهنم را درگیر کرده بود ولی اصلا دلم نمیخواست با پرسیدن سوال شخصی خودم را به او نزدیک کنم فعلا کارهای مهمتری برای انجام دادن داشتم آرام بازدمم را بیرون دادم و گفتم: به کمکت احتیاج دارم. چشم هایش را تنگ کرد و اخم کمرنگی بین ابرو هایش نشاند -واتیار: چه کمکی؟؟ خواهش کردن از واتیار برایم عذاب آور بود ولی ظاهرا مجبور بودم -میشه میشه یه بار دیگه دوربینارو از کار بندازی؟؟
دیدگاه کاربران