BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان از هوس تا قفس
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان از هوس تا قفس

کتاب رمان از هوس تا قفس

نوشته‌ی زهرا علیرضایی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 924 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 153

خلاصه کتاب رمان از هوس تا قفس

نازنین، دختری دل‌شکسته اما قوی، وکیلی جوان است که برای گرفتن پروانه‌ی وکالتش باید در یک پرونده‌ی دشوار به عنوان وکیل تسخیری شرکت کند. پرونده‌ای که می‌تواند آینده‌ی حرفه‌ای‌اش را بسازد… یا برای همیشه نابودش کند. موکل او، مردی‌ست به نام علی که متهم به قتل نامزدش شده. همه‌ی شواهد علیه اوست، افکار عمومی هم حکم را صادر کرده‌اند: قاتل! اما نازنین که باهوش و دقیق است، خیلی زود متوجه تناقض‌هایی در پرونده می‌شود. حفره‌هایی که نشان می‌دهند حقیقت چیز دیگری‌ست… چیزی که پشت سکوت سنگین علی پنهان شده. اما بزرگ‌ترین مانع سر راه نازنین خود علی است؛ مردی که هیچ‌گونه همکاری نمی‌کند و حتی بی‌هیچ تردیدی اعتراف به قتل می‌کند! در اوج این سردرگمی، عشق قدیمی نازنین دوباره وارد زندگی‌اش می‌شود، و حالا، گذشته و حال در هم گره می‌خورند…

بخشی از متن کتاب رمان از هوس تا قفس

از آشپزخانه سرکی به هال انداختم. ساعت هشت صبح بود. طبق عادت صبح زود بیدار شده بودم. آهی کشیدم و به بابا نگاه کردم. متفکر چشم به میز دوخته بود و صبحانه‌اش را در سکوت می‌خورد. نمی‌خواستم روزهای نبود او و مامان را به یاد بیاورم…روزهایی که هنوز هم ادامه داشت؛ اما به شکلی دیگر… از آسپزخانه بیرون آمدم که مامان با چشمانی پف کرده، از دستشویی بیرون آمد. سلام و صبح بخیر گفتم، جوابم را سرحال داد و به آشپزخانه رفت. به اتاقم برگشتم و مشغول مرور احضاریه‌ای که برای یکی از موکلانم آمده بود، شدم. باید ساعت یازده به دادسرا می‌رفتم. تا ساعت یازده، زمان زیادی مانده بود. وسوسه شدم با آیدین تماس بگیرم؛ اما از آنجایی که می‌دانستم شیفت شبش تازه تمام شده، ترجیح دادم، بعد از این که به خانه برگشتم، سراغش را بگیرم. پنجشنبه بود و من بی‌قرار دوست داشتم باز هم به بهشت زهرا بروم…
اما مشغله‌ی کاری و از آن مهمتر، کارهای قبل از عقد، دست و پایم را بسته بود. روی زمین نشستم و دستم به عینکم خورد. به بی‌حواسی‌ام لعنت فرستادم. عینک را برداشتم و روی تخت گذاشتم. مطمئن بودم، این شلخته بودن هایم، آخر یک جا، با یک ضرر خودش را حتما نشانم می‌دهد. و بعد یادم آمد امشب خواستگاری اعظم است… برادر جوانمردم، لب فرو بسته بود. از دو روز پیش، جز خوردن همان ناهار دونفره و بعد رفتن به مطب، در سکوت غذایش را میانمان می‌خورد، تشکرش را می‌کرد و به اتاقش پناه می‌برد. چند بار خواستم سراغش بروم؛ اما با زبان بی‌زبانی خواسته بود، تنهایش بگذارم. دلم نمی‌خواست تا آخر عمر حسرت به دل زندگی کند. چه کار می‌کردم؟ خواهر بودم دیگر… تاب نداشتم غم لانه زده در چشمان برادرم را ببینم. می‌دانم اوج رذالت بود؛ اما یک لحظه از ته دل خواستم شب به هر نحو شده، خواستگاری اعظم بهم بخورد…
بعد از دعای خبیثانه‌ام لب گزیدم و استغفار کردم. اگر یک درصد احتمال می‌دادم که اعظم میلی به محمد ندارد، نباید برای بهم خوردن خواستگاری‌اش دست به دامان خدا می‌شدم. آنقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم کی وقتم گذشت! از روی میز آرایش ادکلنی را که به تازگی با هزار وسواس خریده بودم، برداشتم و کمی به مچ دست و گردنم پاشیدم. رایحه‌ی ملیح و خوشش مشامم را معطر کرد. با آرامش مشغول پوشیدن لباس‌هایم شدم. برای اولین بار کمدم را بهم نریختم و این جای شکر داشت. مشغول بستن ساعت مچی‌ام بودم که از صدای تلفن همراهم دستم متوقف شد و به سمت میز مطالعه رفتم. به شماره‌ی ناشناسی که روی صفحه چشمک می‌زد نگاه کردم و کنجکاوانه جواب دادم. _الو؟ _الو؟ سرکارخانوم فاضل؟ اخم محوی میان ابروهایم نشست. با تعلل جواب دادم. _بله… صدای خشک و خراشیده‌ی مرد ناشناس، باعث شد، بیشتر اخم کنم.
نازنین فاضل؟ نفس عمیقی کشیدم. دلشوره به جانم افتاد. _بله خودم هستم! شما؟ جدی گفت: _از اداره‌ی آگاهی تماس می‌گیرم. سروان کاظمی هستم… روی صندلی نشستم و نگران پرسیدم: _امرتون آقا؟ _شما شخصی به نام سروش محمدی می‌شناسید؟ چشمانم گرد شد. مگر می‌شد این اسم از ذهنم به همین زودی‌ها پاک شده باشد؟ با بهت گفتم: _بله… چطور مگه؟ با حوصله و صبر جواب داد: _لطفا امروز تشریف بیارید اداره‌ی آگاهی… چشمانم گرد شد. یک لحظه هراس به جانم افتاد که نکند اتفاقی برای شراره افتاده باشد؛ اما فورا به روی این خیال سرگردانم خط بطلانی کشیدم. نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم. با گفتن یک چشم کوتاه، بدون پرسشی دیگر قطع کردم و با برداشتن کیف و موبایلم بیرون رفتم. تا به دادسرا برسم و بعد از آن به اداره‌ی آگاهی بروم، فکرم به هزار راه نرفته، منحرف شد. نگران وارد اداره‌ی آگاهی شدم. ذهنم آشفته بود.

دانلود کتاب رمان از هوس تا قفس از زهرا علیرضایی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان از هوس تا قفس

رایگان
رمان زخمی

رمان زخمی

زهرا علیرضایی
رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.