نازنین، دختری دلشکسته اما قوی، وکیلی جوان است که برای گرفتن پروانهی وکالتش باید در یک پروندهی دشوار به عنوان وکیل تسخیری شرکت کند. پروندهای که میتواند آیندهی حرفهایاش را بسازد… یا برای همیشه نابودش کند. موکل او، مردیست به نام علی که متهم به قتل نامزدش شده. همهی شواهد علیه اوست، افکار عمومی هم حکم را صادر کردهاند: قاتل! اما نازنین که باهوش و دقیق است، خیلی زود متوجه تناقضهایی در پرونده میشود. حفرههایی که نشان میدهند حقیقت چیز دیگریست… چیزی که پشت سکوت سنگین علی پنهان شده. اما بزرگترین مانع سر راه نازنین خود علی است؛ مردی که هیچگونه همکاری نمیکند و حتی بیهیچ تردیدی اعتراف به قتل میکند! در اوج این سردرگمی، عشق قدیمی نازنین دوباره وارد زندگیاش میشود، و حالا، گذشته و حال در هم گره میخورند…
از آشپزخانه سرکی به هال انداختم. ساعت هشت صبح بود. طبق عادت صبح زود بیدار شده بودم. آهی کشیدم و به بابا نگاه کردم. متفکر چشم به میز دوخته بود و صبحانهاش را در سکوت میخورد. نمیخواستم روزهای نبود او و مامان را به یاد بیاورم…روزهایی که هنوز هم ادامه داشت؛ اما به شکلی دیگر… از آسپزخانه بیرون آمدم که مامان با چشمانی پف کرده، از دستشویی بیرون آمد. سلام و صبح بخیر گفتم، جوابم را سرحال داد و به آشپزخانه رفت. به اتاقم برگشتم و مشغول مرور احضاریهای که برای یکی از موکلانم آمده بود، شدم. باید ساعت یازده به دادسرا میرفتم. تا ساعت یازده، زمان زیادی مانده بود. وسوسه شدم با آیدین تماس بگیرم؛ اما از آنجایی که میدانستم شیفت شبش تازه تمام شده، ترجیح دادم، بعد از این که به خانه برگشتم، سراغش را بگیرم. پنجشنبه بود و من بیقرار دوست داشتم باز هم به بهشت زهرا بروم…
اما مشغلهی کاری و از آن مهمتر، کارهای قبل از عقد، دست و پایم را بسته بود. روی زمین نشستم و دستم به عینکم خورد. به بیحواسیام لعنت فرستادم. عینک را برداشتم و روی تخت گذاشتم. مطمئن بودم، این شلخته بودن هایم، آخر یک جا، با یک ضرر خودش را حتما نشانم میدهد. و بعد یادم آمد امشب خواستگاری اعظم است… برادر جوانمردم، لب فرو بسته بود. از دو روز پیش، جز خوردن همان ناهار دونفره و بعد رفتن به مطب، در سکوت غذایش را میانمان میخورد، تشکرش را میکرد و به اتاقش پناه میبرد. چند بار خواستم سراغش بروم؛ اما با زبان بیزبانی خواسته بود، تنهایش بگذارم. دلم نمیخواست تا آخر عمر حسرت به دل زندگی کند. چه کار میکردم؟ خواهر بودم دیگر… تاب نداشتم غم لانه زده در چشمان برادرم را ببینم. میدانم اوج رذالت بود؛ اما یک لحظه از ته دل خواستم شب به هر نحو شده، خواستگاری اعظم بهم بخورد…
بعد از دعای خبیثانهام لب گزیدم و استغفار کردم. اگر یک درصد احتمال میدادم که اعظم میلی به محمد ندارد، نباید برای بهم خوردن خواستگاریاش دست به دامان خدا میشدم. آنقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم کی وقتم گذشت! از روی میز آرایش ادکلنی را که به تازگی با هزار وسواس خریده بودم، برداشتم و کمی به مچ دست و گردنم پاشیدم. رایحهی ملیح و خوشش مشامم را معطر کرد. با آرامش مشغول پوشیدن لباسهایم شدم. برای اولین بار کمدم را بهم نریختم و این جای شکر داشت. مشغول بستن ساعت مچیام بودم که از صدای تلفن همراهم دستم متوقف شد و به سمت میز مطالعه رفتم. به شمارهی ناشناسی که روی صفحه چشمک میزد نگاه کردم و کنجکاوانه جواب دادم. _الو؟ _الو؟ سرکارخانوم فاضل؟ اخم محوی میان ابروهایم نشست. با تعلل جواب دادم. _بله… صدای خشک و خراشیدهی مرد ناشناس، باعث شد، بیشتر اخم کنم.
نازنین فاضل؟ نفس عمیقی کشیدم. دلشوره به جانم افتاد. _بله خودم هستم! شما؟ جدی گفت: _از ادارهی آگاهی تماس میگیرم. سروان کاظمی هستم… روی صندلی نشستم و نگران پرسیدم: _امرتون آقا؟ _شما شخصی به نام سروش محمدی میشناسید؟ چشمانم گرد شد. مگر میشد این اسم از ذهنم به همین زودیها پاک شده باشد؟ با بهت گفتم: _بله… چطور مگه؟ با حوصله و صبر جواب داد: _لطفا امروز تشریف بیارید ادارهی آگاهی… چشمانم گرد شد. یک لحظه هراس به جانم افتاد که نکند اتفاقی برای شراره افتاده باشد؛ اما فورا به روی این خیال سرگردانم خط بطلانی کشیدم. نفس حبس شدهام را بیرون فرستادم. با گفتن یک چشم کوتاه، بدون پرسشی دیگر قطع کردم و با برداشتن کیف و موبایلم بیرون رفتم. تا به دادسرا برسم و بعد از آن به ادارهی آگاهی بروم، فکرم به هزار راه نرفته، منحرف شد. نگران وارد ادارهی آگاهی شدم. ذهنم آشفته بود.
دیدگاه کاربران