BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان زخمی
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان زخمی

کتاب رمان زخمی

نوشته‌ی زهرا علیرضایی
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1405 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 104

درباره کتاب رمان زخمی

موضوع اصلی رمان زخمی:
امیرعباس حاتمی، مردی خشک‌خو، جدی و مستبد، به دلایلی نامعلوم راهی زندان شده؛ و حالا، بعد از هفت سال، بالاخره آزاد می‌شود. همه چیز آماده است برای شروع دوباره، اما درست در همان لحظه‌ای که می‌خواهد زندگی‌اش را از نو بسازد، سایه‌ی گذشته بازمی‌گردد… زن سابقش، کسی که با دروغ و فریب از او جدا شده، ناگهان ظاهر می‌شود. و همین بازگشت، آتشی کهنه را دوباره شعله‌ور می‌کند… حالا امیر نه‌تنها به دنبال ساختن زندگی‌اش نیست، بلکه تنها یک چیز ذهنش را مشغول کرده: انتقام.

بخشی از متن کتاب رمان زخمی

مجبورا برای احتیاط دو تاکسی عوض کردم. سرانجام راس ساعت دوازده و چهل دقیقه به مکان موردنظر رسیدم. به خانه‌های آپارتمانی و نزدیک به هم نگاه کرده و به سمت ساختمان سه طبقه‌ای که درست مابین دو مجتمع مسکونی بود رفتم. آیفون تصویری را زدم و منتظر شدم. در با تاخیر به رویم باز شد. پا داخل ساختمان گذاشته و یک راست به طبقه‌ی دوم رفتم. در قهوه‌ای نیمه باز را هل داده و وارد خانه شدم. _کفشاتو دربیار! قدمم با صدایش، میخکوب شد. با حرص کفش‌ها را کندم و جلو رفتم. یاشار پشت دو مانیتور نشسته و درحالی که چشم از صفحه برنمی داشت گفت: _خوش اومدی! چشم غره‌ای به او رفتم و خواستم روی یکی از صندلی‌ها بشینمکه صدایش باز به گوشم رسید. _دیرکردی! به او که با یک ماگ بزرگ از در آشپزخانه بیرون می‌آمد، نگاهکرده و به احترامش صاف ایستادم. بادست اشاره‌ای به مبل کردو گفت: _بشین راحت باش!
نشستم و دست به سینه شدم. _مجبور شدم دو تا تاکسی عوض کنم. کمی از محتوای ماگ را مزه کرد و با طعنه گفت: _تو که اینقدر محتاطی، تو که می‌دونی وظیفت چیه و باید چیکار کنی، پس چرا خواستی از زندان بیای بیرون، درحالی که می دونی تازه داشتیم به یکی از مهره‌ها می‌رسیدیم؟! چرا بیگدار به آب زدی؟ کلافه دستی به موهایم کشیدم. یاشار هم از صندلی بلند شد وکنارمان نشست. جوابم مختصر بود؛ ولی بعید می‌دانستم برای او مفید باشد و یاحتی قانعش کند. _شهروز پیداشده! ماگش را روی میز گذاشت، پا روی پا انداخت وخونسرد گفت: _می دونم! اعصابم بهم ریخت. می‌دانست و من را بازخواست می‌کرد؟ _پس می‌بینین که علت بیرون اومدنم معلومه! از جا بلند شد. به سمت مانیتور اول رفت و دستش را روی میز گذاشت. کمی به سمتم چرخید و گفت: _اینجا روکه می‌بینی! از صبح پنج تا دختر و سه تا بچه‌ی ده، دوازده‌ ساله رو بردن تو!
اون جا چه غلطی می‌کنن و چی میشه، فقط خدا می‌دونه. تنها چیزی که ما فهمیدیم اینه… همه‌ی این رفت و آمدا برای چپوندن یه مشت هروئین و کوفت و زهرمار تودل و روده‌ی ایناست! می‌فهمی؟ صدایش از حد معمول کمی بالاتر رفت وادامه داد: _اونوقت تو واسه‌ی یه پرونده‌ی خودسوزی که معلوم نیست سروتهش به کجا بنده، گند زدی به یه ماموریت به این مهمی؟ اخم کردم. از جا بلند شده و مثل خودش با توپ و تشر گفتم: _هردوش برای من حیاتی و مهمه سرهنگ! اون پرونده، پرونده ی خودسوزی نیست، قتله! یاشار خواست میانجی‌گری کند. محتاطانه گفت: _قربان! به نظرم الن بحث درمورد بیرون اومدن امیرعباس بی فایدس! بهتره بریم سراغ نقشه‌ی دوم! سرهنگ رضا جهانبخش، مافوقم، نفس عمیقی کشید و گفت: _حاتمی، فقط دعا کن این بساطی که هفت‌ساله داریم واسشخونه دل می‌خوریم خیلی دیر تموم بشه
وگرنه باید یه انفرادی اساسی و باید به تنت بمالی! دندان روی هم فشردم. این تهدیدها برایم تومنی نمی‌ارزید. اما حیف که نمی‌شد روی حرفش حرف بیاورم. _ اولین مامور مخفی‌ای که هفت‌ساله لو نرفته، کسی که هشت ماه آزگار تو بهمن و طوفان کردستان خم به ابرو نیاورد، من بودم! اگه خاطرجمع باشم، اون پرونده‌ی خودسوزی باز میاد زیر دست خودم، انفرادی که سهله، پی مرگم به تنم می‌مالم! خشم از نگاهش بیرون می‌زد. دندان روی هم فشرد و بی‌توجه به زبان درازی‌ام روبه یاشار گفت: _به امجد بگو تاصبح چشم روهم نذاره! دلم نمی‌خواد هیچی ازنگاهتون مخفی بمونه. مفهومه؟ یاشار ادای احترام کرد و گفت: _اطاعت میشه قربان! سرهنگ قبل از بیرون رفتن، رو به من چرخید و گفت: _حیف که یکی از نیروهای خوبمی حاتمی! حواست باشه که دفعه‌ی بعدی بخوای خودسر عمل کنی، عواقب بدی در انتظارته. بعد هم بایک نگاه معنادار از در بیرون زد.

دانلود کتاب رمان زخمی از زهرا علیرضایی

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان زخمی

رایگان
رمان از هوس تا قفس

رمان از هوس تا قفس

زهرا علیرضایی
رایگان
رمان فریاد دلم

رمان فریاد دلم

پاتریشیا
رایگان
جزیره خارگ

جزیره خارگ

جلال آل احمد
رایگان
رمان سرکوب

رمان سرکوب

آی بانو
رایگان
حاج مم جعفر در پاریس

حاج مم جعفر در پاریس

ایرج پزشک زاد
رایگان
نیرنگستان

نیرنگستان

صادق هدایت
رایگان
رمان سهم من از زندگی

رمان سهم من از زندگی

آرامش عشق
رایگان
جایی دیگر

جایی دیگر

گلی ترقی
رایگان
رمان الهه بانو

رمان الهه بانو

افرا شریفی
رایگان
رمان آن نیمه دیگر

رمان آن نیمه دیگر

آنیتال

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فریاد دلم از پاتریشیا (رایگان)
  • دانلود کتاب جزیره خارگ از جلال آل احمد (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان سرکوب از آی بانو (رایگان)
  • دانلود کتاب حاج مم جعفر در پاریس از ایرج پزشک زاد (رایگان)
  • دانلود کتاب نیرنگستان از صادق هدایت (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب آرزوهای بزرگ از چارلز دیکنز (رایگان)
  • دانلود کتاب عقاید یک دلقک از هاینریش بل (رایگان)
  • دانلود کتاب کمدی انسانی از انوره دو بالزاک (رایگان)
  • دانلود کتاب سیلاب آهن از الکساندر سرافیموویچ (رایگان)
  • دانلود کتاب بچه های محل و راز دستکش سیاه از پل ژاک بونزون (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.