موضوع اصلی رمان زخمی:
امیرعباس حاتمی، مردی خشکخو، جدی و مستبد، به دلایلی نامعلوم راهی زندان شده؛ و حالا، بعد از هفت سال، بالاخره آزاد میشود. همه چیز آماده است برای شروع دوباره، اما درست در همان لحظهای که میخواهد زندگیاش را از نو بسازد، سایهی گذشته بازمیگردد… زن سابقش، کسی که با دروغ و فریب از او جدا شده، ناگهان ظاهر میشود. و همین بازگشت، آتشی کهنه را دوباره شعلهور میکند… حالا امیر نهتنها به دنبال ساختن زندگیاش نیست، بلکه تنها یک چیز ذهنش را مشغول کرده: انتقام.
مجبورا برای احتیاط دو تاکسی عوض کردم. سرانجام راس ساعت دوازده و چهل دقیقه به مکان موردنظر رسیدم. به خانههای آپارتمانی و نزدیک به هم نگاه کرده و به سمت ساختمان سه طبقهای که درست مابین دو مجتمع مسکونی بود رفتم. آیفون تصویری را زدم و منتظر شدم. در با تاخیر به رویم باز شد. پا داخل ساختمان گذاشته و یک راست به طبقهی دوم رفتم. در قهوهای نیمه باز را هل داده و وارد خانه شدم. _کفشاتو دربیار! قدمم با صدایش، میخکوب شد. با حرص کفشها را کندم و جلو رفتم. یاشار پشت دو مانیتور نشسته و درحالی که چشم از صفحه برنمی داشت گفت: _خوش اومدی! چشم غرهای به او رفتم و خواستم روی یکی از صندلیها بشینمکه صدایش باز به گوشم رسید. _دیرکردی! به او که با یک ماگ بزرگ از در آشپزخانه بیرون میآمد، نگاهکرده و به احترامش صاف ایستادم. بادست اشارهای به مبل کردو گفت: _بشین راحت باش!
نشستم و دست به سینه شدم. _مجبور شدم دو تا تاکسی عوض کنم. کمی از محتوای ماگ را مزه کرد و با طعنه گفت: _تو که اینقدر محتاطی، تو که میدونی وظیفت چیه و باید چیکار کنی، پس چرا خواستی از زندان بیای بیرون، درحالی که می دونی تازه داشتیم به یکی از مهرهها میرسیدیم؟! چرا بیگدار به آب زدی؟ کلافه دستی به موهایم کشیدم. یاشار هم از صندلی بلند شد وکنارمان نشست. جوابم مختصر بود؛ ولی بعید میدانستم برای او مفید باشد و یاحتی قانعش کند. _شهروز پیداشده! ماگش را روی میز گذاشت، پا روی پا انداخت وخونسرد گفت: _می دونم! اعصابم بهم ریخت. میدانست و من را بازخواست میکرد؟ _پس میبینین که علت بیرون اومدنم معلومه! از جا بلند شد. به سمت مانیتور اول رفت و دستش را روی میز گذاشت. کمی به سمتم چرخید و گفت: _اینجا روکه میبینی! از صبح پنج تا دختر و سه تا بچهی ده، دوازده ساله رو بردن تو!
اون جا چه غلطی میکنن و چی میشه، فقط خدا میدونه. تنها چیزی که ما فهمیدیم اینه… همهی این رفت و آمدا برای چپوندن یه مشت هروئین و کوفت و زهرمار تودل و رودهی ایناست! میفهمی؟ صدایش از حد معمول کمی بالاتر رفت وادامه داد: _اونوقت تو واسهی یه پروندهی خودسوزی که معلوم نیست سروتهش به کجا بنده، گند زدی به یه ماموریت به این مهمی؟ اخم کردم. از جا بلند شده و مثل خودش با توپ و تشر گفتم: _هردوش برای من حیاتی و مهمه سرهنگ! اون پرونده، پرونده ی خودسوزی نیست، قتله! یاشار خواست میانجیگری کند. محتاطانه گفت: _قربان! به نظرم الن بحث درمورد بیرون اومدن امیرعباس بی فایدس! بهتره بریم سراغ نقشهی دوم! سرهنگ رضا جهانبخش، مافوقم، نفس عمیقی کشید و گفت: _حاتمی، فقط دعا کن این بساطی که هفتساله داریم واسشخونه دل میخوریم خیلی دیر تموم بشه
وگرنه باید یه انفرادی اساسی و باید به تنت بمالی! دندان روی هم فشردم. این تهدیدها برایم تومنی نمیارزید. اما حیف که نمیشد روی حرفش حرف بیاورم. _ اولین مامور مخفیای که هفتساله لو نرفته، کسی که هشت ماه آزگار تو بهمن و طوفان کردستان خم به ابرو نیاورد، من بودم! اگه خاطرجمع باشم، اون پروندهی خودسوزی باز میاد زیر دست خودم، انفرادی که سهله، پی مرگم به تنم میمالم! خشم از نگاهش بیرون میزد. دندان روی هم فشرد و بیتوجه به زبان درازیام روبه یاشار گفت: _به امجد بگو تاصبح چشم روهم نذاره! دلم نمیخواد هیچی ازنگاهتون مخفی بمونه. مفهومه؟ یاشار ادای احترام کرد و گفت: _اطاعت میشه قربان! سرهنگ قبل از بیرون رفتن، رو به من چرخید و گفت: _حیف که یکی از نیروهای خوبمی حاتمی! حواست باشه که دفعهی بعدی بخوای خودسر عمل کنی، عواقب بدی در انتظارته. بعد هم بایک نگاه معنادار از در بیرون زد.
دیدگاه کاربران