BoOoOok.ir
  • ورود
لوگو بوک
  • بوک دات آی آر
  • دسته بندی موضوعی
    • آموزشی
    • بیوگرافی
    • پزشکی
    • تاریخی
    • جغرافیا
    • درسی
    • رمان ایرانی
    • رمان خارجی
    • روانشناسی
    • زبان اصلی
    • سیاسی
    • شعر و ادبیات
    • فلسفی
    • کتاب صوتی
    • کسب و کار
    • مذهبی
    • موسیقی
    • موفقیت و سبک زندگی
    • هنر
    • ورزشی
    صفحه نویسندگان
  • درباره ما
  • تماس با ما
  • کتاب
  • رمان ایرانی
  • رمان اسموتی با طعم مرگ
کتابخانه بووک
معرفی و دانلود کتاب
رمان اسموتی با طعم مرگ

کتاب رمان اسموتی با طعم مرگ

نوشته‌ی نیلوفر قنبری
ناشر آزاد
سال انتشار 1404
تعداد صفحات 1831 صفحه
نوبت چاپ چاپ اول
بازدید 80

درباره کتاب رمان اسموتی با طعم مرگ

موضوع اصلی رمان اسموتی با طعم مرگ:
کوچه‌ی پدری‌ام، تنگ و باریک است، پر از پیچ و خم‌هایی که گویی حافظِ رازهای قدیمی‌اند. مردهایی در آن زندگی می‌کنند که هر کدام دنیایی دارند؛ کفترباز، چاقوساز، بزاز، نمدمال، خراط و رعیت… و میان همه‌شان، خانه‌هایی هست برای مرده‌شورهایی که انگار از دل خاک سر برآورده‌اند. به این کوچه، «کوچه‌ی مرده‌شورها» می‌گویند؛ کوچه‌ای که ساکنانش بیشتر به سایه می‌مانند تا انسان. خواهر و برادرند، اما هیچ‌کس پدر و مادرشان را ندیده… و هیچ‌کس نیست که از قوم‌وخویش‌شان چیزی به خاطر بیاورد. گویی از دل فراموشی آمده‌اند، ساکنان همیشگی سکوت و مرگ.

بخشی از متن کتاب رمان اسموتی با طعم مرگ

رستا سر تکان می‌دهد. داشت طعنه بارش می‌کرد.‌ خوب می‌داند که منظورِ رها به خودش است و این دوری همیشه باعث شده پیش خانواده‌ی شوهرش کم بیاورد.‌ صدایش این‌بار کمی با بغض از پشت خط می‌آید: – اون از مامان که فقط فکر شوهرشه و بچه‌هاش، اینم از تو که سالی یه بارم زورت میاد بیای شیراز دیدن خواهرت. – ببخش رها. قول میدم عید بیایم. – اووو! کو تا عید؟ تازه آبانیم رستا. – تازه اومدم اینجا. بهم مرخصی نمیدن. -باشه ولش کن. تقصیر منه این روزا نق زیاد می‌زنم. با شنیدن صدای بالابر و جلد‌های کتاب که با بالابر از مخزن به طبقه‌ی دوم می‌رسند، می‌گوید: – برم کار دارم. مواظب خودت باش. اون کپلِ منو ببوس.‌ دفعه آخرت باشه اشکشو درآوردی‌ها. – باشه برو. گوش به در می‌چسباند. صدایی نمی‌آید. لابد انوش خانه نیست که هر چه زنگ می‌زند، در را برایش باز نمی‌کند.‌ کیسه‌های سنگین را به دست چپش می‌دهد
و در حینی که کلید می‌اندازد غر می‌زند: – هر وقت دلش می‌خواد پا میشه میره بیرون، منم که بوق. بلا نسبت به یابو! اه! احساس: بهتر که نیست. منطق: موافقم. احساس: چه عجب! با پا در را هل می‌دهد و وارد خانه می‌شود. کیسه‌ها را که روی کانتر ولو می‌کند، صدای آواز از توی حمام او را می‌ترساند. دست روی قلبش می‌گذارد. – هین! وای ترسیدم! سمت حمام گوشه‌ی نشیمن پا کج می‌گند. دو تقه به درِ آلومینیومی حمام می‌زند. – انوش! حمومی؟ صدای انوش می‌آید: – اومدی رستا؟ – آره. داد نزن صدات کل ساختمونو برداشته. – بهتر! فیض ببرن همه. رستا پوزخندی می‌زند: – دیوونه! سمت تک اتاق خانه‌ی چهل و پنج متری‌شان می‌رود. لباس عوض می‌کند و موهایش را بالای سرش جمع می‌کند. هوای آبان رو به سردی‌ست و تازگی‌ها خانه به وقت غروب سرد می‌شود. باید به انوش بگوید بخاری را از انباری بیاورد و وصلش کند.
تند تند بساط چای را آماده می‌کند. خسته است و ذوق دارد برای آن نیمچه خریدی که با حقوقش کرده. با پول زحمت خودش. به قول رها “پولِ عرق جبین! پول حلال!” نارنگی‌ها و خیار و گوجه‌ها را توی سینک خالی می‌کند و اندک گوشتی را که خریده توی ظرف می‌ریزد تا برای شام کمی کتلت درست کند. انوش حوله به سرش انداخته از حمام بیرون می‌آید. رستا با دیدنش اخم می‌کند و طبق عادتش زیر لب عافیت باشه‌ای می‌گوید. انوش نگاهی با لب‌‌های کج شده با چاشنی تحقیر به کیسه‌های خرید می‌اندازد و با نوک انگشت گویی به چیزی کثیف دست بزند محتویات کیسه‌ها را نگاه می‌کند. – مرسی. خرید کردی؟ – آره. – عجیبه! تو و خرید؟ – چون با پول خودمه. انوش پوزخندی صدا‌دار می‌زند. بطری آب را از یخچال کوچکِ ده فوتی بیرون می‌کشد. – اونم پول توئه. چه فرقی می‌کنه؟ رستا با حرص شروع به شستن میوه‌ها می‌کند.
اعصابش آنقدر ضعیف است که با کوچک‌ترین حرف نامربوط که از دهان انوش بیرون می‌آید، دستانش به لرزه می‌افتند. – فرق داره انوش. فرق داره. پول حلالِ منو با اون پولِ حروم یکی نکن. انوش تشر می‌زند: – بینم؟ اون وقت با این پولِ حلالت چیا می‌تونی بخری؟ گوشت و مرغ و ماهی و میوه‌ی به درد بخور و نخود و لوبیا؟ اجاره خونه رو می‌تونی بدی؟ پول آب و برق و گاز و اینترنتو چی؟ کرایه اتوبوست هم به زور درمیاد بنده خدا. رستا گوجه را توی سینک پرت می‌کند. – حاضرم از گشنگی بمیرم ولی گوشت حروم نخورم انوش. تو هم دیگه اسمی ازش جلوی من نمیاری. من دیگه دارم میرم سرِ کار. اگه تو هم هنوز برات یه سر سوزن غیرت تو وجودت مونده، برو بگرد دنبال کار. انوش بطری آب را محکم روی کانتر می‌کوبد. – تو خیلی بیخود کردی رستا. برو حاضر شو امشبم باید بری. احساس: وای باز شروع شد. منطق: سکوت رستا جوری تند سر می‌چرخاند.

دانلود کتاب رمان اسموتی با طعم مرگ از نیلوفر قنبری

دانلود کتاب با لینک مستقیم PDF

کتاب های مشابه رمان اسموتی با طعم مرگ

رایگان
رمان کافه سن ویتون

رمان کافه سن ویتون

نیلوفر قنبری
رایگان
رمان فردا بدون من

رمان فردا بدون من

آتوسا مهریار
رایگان
رمان اوج لذت

رمان اوج لذت

بار بارا کارتلند
رایگان
رمان مهناز زنی شانزده ساله

رمان مهناز زنی شانزده ساله

آرام
رایگان
جوانه های پائیزی

جوانه های پائیزی

پرویز قاضی سعید
رایگان
حجله ای در شهر ممنوع

حجله ای در شهر ممنوع

پرویز قاضی سعید
رایگان
رمان رهایی از منجلاب

رمان رهایی از منجلاب

ملکه یخی
رایگان
رمان عشق شبانه

رمان عشق شبانه

ترمه
رایگان
رمان صدای بارون عطر نفسهات

رمان صدای بارون عطر نفسهات

هاوین امیریان
رایگان
رمان مایدا

رمان مایدا

ویولا

دیدگاه کاربران

ارسال دیدگاه لغو پاسخ

گزارش کپی‌رایت

رمان ایرانی

  • دانلود کتاب رمان فردا بدون من از آتوسا مهریار (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان اوج لذت از بار بارا کارتلند (رایگان)
  • دانلود کتاب رمان مهناز زنی شانزده ساله از آرام (رایگان)
  • دانلود کتاب جوانه های پائیزی از پرویز قاضی سعید (رایگان)
  • دانلود کتاب حجله ای در شهر ممنوع از پرویز قاضی سعید (رایگان)

رمان خارجی

  • دانلود کتاب ویلیام فاکنر از ویلیام ون اوکانر (رایگان)
  • دانلود کتاب ژان کریستف از رومن رولان (رایگان)
  • دانلود کتاب سفر به قطب شمال از ژول ورن (رایگان)
  • دانلود کتاب آن سوی نیمه شب از سیدنی شلدون (رایگان)
  • دانلود کتاب بازماندگان از کلی بلر (رایگان)

پربازدیدترین‌ها

تمامی حقوق این وب‌سایت متعلق به بوک دات آی آر است. استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع و لینک مستقیم مجاز است.