موضوع اصلی رمان اسموتی با طعم مرگ:
کوچهی پدریام، تنگ و باریک است، پر از پیچ و خمهایی که گویی حافظِ رازهای قدیمیاند. مردهایی در آن زندگی میکنند که هر کدام دنیایی دارند؛ کفترباز، چاقوساز، بزاز، نمدمال، خراط و رعیت… و میان همهشان، خانههایی هست برای مردهشورهایی که انگار از دل خاک سر برآوردهاند. به این کوچه، «کوچهی مردهشورها» میگویند؛ کوچهای که ساکنانش بیشتر به سایه میمانند تا انسان. خواهر و برادرند، اما هیچکس پدر و مادرشان را ندیده… و هیچکس نیست که از قوموخویششان چیزی به خاطر بیاورد. گویی از دل فراموشی آمدهاند، ساکنان همیشگی سکوت و مرگ.
رستا سر تکان میدهد. داشت طعنه بارش میکرد. خوب میداند که منظورِ رها به خودش است و این دوری همیشه باعث شده پیش خانوادهی شوهرش کم بیاورد. صدایش اینبار کمی با بغض از پشت خط میآید: – اون از مامان که فقط فکر شوهرشه و بچههاش، اینم از تو که سالی یه بارم زورت میاد بیای شیراز دیدن خواهرت. – ببخش رها. قول میدم عید بیایم. – اووو! کو تا عید؟ تازه آبانیم رستا. – تازه اومدم اینجا. بهم مرخصی نمیدن. -باشه ولش کن. تقصیر منه این روزا نق زیاد میزنم. با شنیدن صدای بالابر و جلدهای کتاب که با بالابر از مخزن به طبقهی دوم میرسند، میگوید: – برم کار دارم. مواظب خودت باش. اون کپلِ منو ببوس. دفعه آخرت باشه اشکشو درآوردیها. – باشه برو. گوش به در میچسباند. صدایی نمیآید. لابد انوش خانه نیست که هر چه زنگ میزند، در را برایش باز نمیکند. کیسههای سنگین را به دست چپش میدهد
و در حینی که کلید میاندازد غر میزند: – هر وقت دلش میخواد پا میشه میره بیرون، منم که بوق. بلا نسبت به یابو! اه! احساس: بهتر که نیست. منطق: موافقم. احساس: چه عجب! با پا در را هل میدهد و وارد خانه میشود. کیسهها را که روی کانتر ولو میکند، صدای آواز از توی حمام او را میترساند. دست روی قلبش میگذارد. – هین! وای ترسیدم! سمت حمام گوشهی نشیمن پا کج میگند. دو تقه به درِ آلومینیومی حمام میزند. – انوش! حمومی؟ صدای انوش میآید: – اومدی رستا؟ – آره. داد نزن صدات کل ساختمونو برداشته. – بهتر! فیض ببرن همه. رستا پوزخندی میزند: – دیوونه! سمت تک اتاق خانهی چهل و پنج متریشان میرود. لباس عوض میکند و موهایش را بالای سرش جمع میکند. هوای آبان رو به سردیست و تازگیها خانه به وقت غروب سرد میشود. باید به انوش بگوید بخاری را از انباری بیاورد و وصلش کند.
تند تند بساط چای را آماده میکند. خسته است و ذوق دارد برای آن نیمچه خریدی که با حقوقش کرده. با پول زحمت خودش. به قول رها “پولِ عرق جبین! پول حلال!” نارنگیها و خیار و گوجهها را توی سینک خالی میکند و اندک گوشتی را که خریده توی ظرف میریزد تا برای شام کمی کتلت درست کند. انوش حوله به سرش انداخته از حمام بیرون میآید. رستا با دیدنش اخم میکند و طبق عادتش زیر لب عافیت باشهای میگوید. انوش نگاهی با لبهای کج شده با چاشنی تحقیر به کیسههای خرید میاندازد و با نوک انگشت گویی به چیزی کثیف دست بزند محتویات کیسهها را نگاه میکند. – مرسی. خرید کردی؟ – آره. – عجیبه! تو و خرید؟ – چون با پول خودمه. انوش پوزخندی صدادار میزند. بطری آب را از یخچال کوچکِ ده فوتی بیرون میکشد. – اونم پول توئه. چه فرقی میکنه؟ رستا با حرص شروع به شستن میوهها میکند.
اعصابش آنقدر ضعیف است که با کوچکترین حرف نامربوط که از دهان انوش بیرون میآید، دستانش به لرزه میافتند. – فرق داره انوش. فرق داره. پول حلالِ منو با اون پولِ حروم یکی نکن. انوش تشر میزند: – بینم؟ اون وقت با این پولِ حلالت چیا میتونی بخری؟ گوشت و مرغ و ماهی و میوهی به درد بخور و نخود و لوبیا؟ اجاره خونه رو میتونی بدی؟ پول آب و برق و گاز و اینترنتو چی؟ کرایه اتوبوست هم به زور درمیاد بنده خدا. رستا گوجه را توی سینک پرت میکند. – حاضرم از گشنگی بمیرم ولی گوشت حروم نخورم انوش. تو هم دیگه اسمی ازش جلوی من نمیاری. من دیگه دارم میرم سرِ کار. اگه تو هم هنوز برات یه سر سوزن غیرت تو وجودت مونده، برو بگرد دنبال کار. انوش بطری آب را محکم روی کانتر میکوبد. – تو خیلی بیخود کردی رستا. برو حاضر شو امشبم باید بری. احساس: وای باز شروع شد. منطق: سکوت رستا جوری تند سر میچرخاند.
دیدگاه کاربران