پری، دختری که کودکیاش با تاریکی و زخم شروع شد؛ قربانی تجاوزی شد که آیندهاش را از همان ابتدا غارت کرد. خانوادهاش، از ترس نگاهها و قضاوتها، به شهری دیگر کوچ کردند و با آن سفر، گذشتهی پری را دفن کردند یا دستکم، فکر کردند که دفن شده. حالا پانزده سال گذشته، و پری دیگر آن دختر خاموش و شکسته نیست. او بازمیگردد، با یک هدف روشن: انتقام. در راه بازگشت به تهران برای اجرای نقشهاش، گرفتار باندی از قاچاقچیان انسان میشود. با سختی از چنگ آنها میگریزد و در مسیر با دو زن غریبه آشنا میشود که پناهش میدهند. خانهای که به نظر امن میرسد، اما سرنوشت باز هم بیدلیل او را به لبهی پرتگاه میکشاند. ماهان، برادر یکی از همان زنها، مأمور پروندهی مردی به نام “محراب” است. همان کسی که پری سالهاست کابوسش را میبیند. حالا سرنوشت این دو را در کنار هم قرار داده؛ پری، تشنهی انتقام، و ماهان، تشنهی عدالت. راهشان یکی میشود، اما چیزی که منتظرشان است، تنها سایهی حقیقت نیست… رازی است که میتواند همه چیز را ویران یا نجات دهد.
پا در کوچهی خاکی و خالی که گذاشتم، تمام حسهای بد توی دلم ریخت. انگار وارد بیکسوکارترین کوچهی شهر شدهام. صدای کشیده شدن آج کتانیهایم روی سنگریزههای کوچه با صدای امواج دریا مخلوط شده بود. بوی شوریِ دریا، پارس بیوقفه و اعصابخردکن سگِ عمادکور، کتانیهای پارهام، شهریهی عقبافتادهی دانشگاه، نداری و بیمادری، همهاش سنگ شده بود و توی حلقم گیر کرده بود. نه میتوانستم گریه کنم، نه میخواستم که اشک نریزم. آن وسط بیخودی به خودم امید میدادم همهچیز درست میشود؛ اما درست که نمیشد هیچ، روزبهروز به بدبختیهای قبلیام هم اضافه میشد. همینطور که داشتم به خانه نزدیک میشدم، دلشورهای که چند ساعت پیش به دلم افتاده بود، داشت بیشتر میشد. انگار عالم و آدم قصد کرده بودند آن شب رختهایشان را توی دل من بشویند. همیشهی خدا همینطور بود؛ هر وقت قرار بود اتفاق بدی بیفتد
از روز قبل دلشوره امانم را میبُرد. زیر چراغ برقِ سرِ درِ خانهی فاطی دهنلق ایستادم. پشههای سمج دور لامپ میچرخیدند و صدای سگ عمادکور قطع نمیشد. با به یاد آوردن آن سگ، لبهایم را از حس چندشی که به دلم میانداخت جمع کردم. حیوان آنقدر زشت و بدترکیب بود که باید برای هر بار دیدنش کفاره میدادی. شاید اگر خودِ عماد هم میدانست سگش آنقدر زشت است، اینهمه دوستش نداشت. اما او همیشه هوای سگش را داشت. دلم نمیخواست به خانه بروم؛ اما تاریکی و کوچهی سوتوکور و صدای سگ، مرا بر آن داشت تا زودتر به سمت خانه پا تند کنم. جلوی درِ زنگزده و پوسیدهی آهنی که ایستادم، صدایی ناآشنا از حیاط شنیدم. سعی کردم بفهمم صدای چیست؛ اما موفق نشدم. کلید را در قفل چرخاندم و در را با یک پا به داخل هل دادم. با دیدنِ عامر خان و مردی غریبه که روی تختِ گوشهی حیاط نشسته بودند، وارد حیاط شدم.
زیر لب سلامی دادم. عامر خان با اشارهی دست حالیم کرد زود به خانه بروم. زیر نگاه آن مرد غریبه، کتانیهایم را از پا کندم و با عجله وارد خانه شدم تا بیخودی گزک دست عامر خان ندهم. عمه مهلا گوشهی اتاق نشسته بود و چشمان خالیاش را به پنجره دوخته بود. به طرفش رفتم و دست روی شانهاش گذاشتم: ـ عمه! عمه مهلا با شنیدن صدایم از جا پرید و «هان»ی گفت و دستش را برای لمس کردنم دراز کرد. دستش را گرفتم و گفتم: ـ سلام. چرا تو تاریکی نشستی؟ ـ سلام جانُم، چرا اینقدر دیر اومدی؟ بعدشم مگه واسه من فرقی داره تاریکی و روشنی؟ ـ کار داشتم عمه. این آقاهه کیه تو حیاط؟ ـ دوست عامره دیگه، از همون رفیقای بیابونیش. یه تریلی گنده ندیدی سر خیابون؟ ـ تریلی؟ نه بابا، حواسم نبود. حالا واسه چی اومده؟ کی میره؟ عمه مهلا لبش را گاز گرفت و سرش را به سمتی دیگر چرخاند. ـ چی بدونُم دختر؟ داشت دروغ میگفت.
عمه را خوب بلد بودم؛ مثل همهی وقتهایی که وقت دروغ گفتن، رویش را از آدم برمیگرداند. با اینکه نابینا بود، اما این عادتِ همهی آدمهاییست که موقع دروغ گفتن توی چشمهایت نگاه نمیکنند؛ حتی اگر کور باشند. ـ عمه دلم شور میزنه. ـ پاشو دست و روتو بشور و برو شامتو بخور. گشنگیت هم از دلشورهته لابد جانُم. یک بغض نامحسوسی توی صدایش بود. یک چیزی شده بود که من از آن بیخبر بودم و عمه خوب میدانست چه خبر است. از خستگی در حال مرگ بودم و شکمم از گرسنگی به قاروقور افتاده بود. دست و رویم را شستم و لباس محلی بلندی که خاص زنان جنوبی بود به تن کردم. جورابهای سیاه و ضخیمم را هم پوشیدم و به آشپزخانه رفتم. درِ قابلمه را که برداشتم، خبری از لوبیاپلوی عمه نبود. چه خوشخیال بود این عمهی سادهام که فکر میکرد آن نرهغولِ توی حیاط با یک بشقاب غذا سیر میشود.
دیدگاه کاربران