پندار فروتن، مردی ۳۳ ساله، با تکیه بر تلاش خودش قد علم کرد و به قدرت رسید. اما زخمی که از خانوادهاش خورده، ردِ بیاعتمادی را در دلش حک کرده؛ طوری که بهندرت کسی را به خودش نزدیک میکند، آنهم فقط وقتی نیازش ایجاب کند و آنقدر کوتاه که نشود به بودنش دل بست. و اما گلبرگ صالحی یا بهتر بگوییم: طوفانی بهنام گلبرگ، چنان سهمگین و بیمقدمه وارد میشود که مجالی برای نفس کشیدن باقی نمیگذارد…
با لبخند سمتش رفت، دستان مادرش را گرفت و گفت: -در زدن این دستا با تموم دستا فرق داره دست مادرش را بالا آورد رویش بوسه ای کاشت، مادرش دست روی سرش کشید و گفت: -یه اسپند واست دود کنم. خنده ای کردم و گفتم: -کاری داشتی؟ -آره گفتم چون به زور راضی شدی بیای حتما هنوز آماده نشدی، اما میبینم شاخ شمشادم مثل همیشه آماده و خوش تیپه. دست بالا بردم روی خرمن موهایش کشیدم و گفتم: -و شما هم مثل همیشه زیبا -سفارش دادم یه دسته گل آماده کنن، تو راه داریم میریم باید بگیریمش، کادو هم آمادست. با یاد آوری دیدن آن ها عصبی عقب رفتم، چرخیدم و سمت آینه رفتم، ادکلن را برداشتم و گفتم: -امشب شب خاصیه کمی طول کشید که بالاخره صدای نگرانش را شنیدم: -مادر پندار، یهو یه کاری نکنیا، زشته مهمونای زیادی دعوت هستن. نیش خند زدم و کتم را از روی تخت برداشتم و سمتش رفتم
سرش بالا بود نگاهم می کرد، لبخندی تحویلش دادم و کتم را سمتش گرفتم و گفتم: -شما نگران هیچی نباش، اونا زشتی و خیلی سال پیش باید تجربه می کردن کت را از دستم گرفت و من چرخیدم، با کمکش کت را تنم کردم، سمتش چرخیدم، به چشمان نگرانش نگاه کردم، دستانش بالا آمد همان جور که یقه ی لباسم را مرتب می کرد، گفت: -بسپار دست خدا پندار -سنشو نمی دونی؟ پاش لب گوره، خدا اگر می خواست کاری کنه تا حالا می کرد نه که این مدلی بمیره بدون ذره ای سختی، این یعنی خدا می خواد که من حق یکی یکیشونو کف دستشون بزارم. سر به زیر برد، کمی خم شدم سرش را بوسیدم و گفت: -تا پنج دقیقه دیگه میام پایین. -باشه چرخید سمت در رفت اما باز چرخید نگران نگاهم کرد و گفت: -قلبش ضعیفه. -از کوچیکی شنیدم قلبش ضعیفه، الان من سی و چهار سالمه اون هنوز زندست و امروزم تولدشه
اونی که قلبش ضعیفه پسرته مادر نه اون. لبخند زد سر تکان داد و گفت: -تو هم خوبی، پسرم سالمه با کلی خاطر خواه، در ضمن این بوی عطر جدیدت هوش منی که مادرتمو برده وای به حال اون دخترایی که لحظه ای چشم ازت بر نمیدارن. بی اختیار پوز خند زدم و چرخیدم، مادرم رفت و در را بست، سمت میز رفتم تلفن همراهم را برداشتم، چند پیام آمده بود، بازش کردم از طرف یاشار بود. -سلام شازده، روز تعطیلی قرار بود با من بگذرونی حالا که می خوای بری جشن تولد سلطان بزرگ، عمه خانمتون، منو مادرم هم دعوتیم، می بینمت باز خوب بود که یاشار می آمد یه هم صحبت داشتم کسی که از همه چیز با خبر بود و رفیق خیلی خوبی برایم بود، پیام بعدی را باز کردم: -راستی به این منشی جدیده گفتم فردا ساعت نه اون جا باشه صفحه ی گوشی را قفل کردم درون جیبم گذاشتم، چرخیدم سمت در رفتم و از اتاق بیرون رفتم
تا طبقه ی پایین را با قدم های بلند طی کردم، پایین پله ها با دیدن، محبوبه خانم که انتخاب مادر بود سر تکان دادم و گفتم: -قهوه ی این سری زیاد باب میلم نبود، آدرس میدم همون جایی که میگم خرید کن. -چشم آقا صدای قدم هایش را شنیدم ، چرخیدم سمت پله ها که به محبوبه گفت: -محبوبه غذای ظهر خیلی زیاد اومد، واسه خودتون بردار بقیشم بده به کارگرای باغ یا بخورن یا با خودشون ببرن. -باشه خانم. نگاهم کرد و گفت: -بریم دستم را سمتش گرفتم، دست در دستم گذاشت از پله های باقیمانده پایین آمد، در کنار هم از خانه بیرون رفتیم، به باغ و باغبون ها نگاه کردم و گفتم: -کارشون خوبه -خیلی، منم راضی بودم، این باغ واسه تابستون امسال معرکست سمت ماشین رفتیم، در را برایش باز کردم و او روی صندلی نشست، در را برایش بستم سمت دیگر ماشین رفتم در را باز کردم و سوار شدم، در را که بستم گفتم: -ردیف کردی کی بفرستمت؟
دیدگاه کاربران