موضوع اصلی رمان معجزه دریا:
مسیح، پسری مغرور و مرموز، مأمور شده تا برای سرقت یک گردنبند میلیاردی، به رز نزدیک شود؛ دختری زیبا، آزاد و مستقل که تنها کافیست بخواهد، تا همهچیز در اختیارش قرار گیرد. اما در کنار رز، دختری به نام نیلی حضور دارد. دوست صمیمیاش که از همان دیدار اول با مسیح سر ناسازگاری دارد. جدال بین این دو از همان ابتدا شعلهور است، و مسیح چنان اعصاب نیلی را به بازی میگیرد که حتی یک روز آرام هم نصیبش نمیشود. در این میان، مسیح که بیش از حد مغرور و خودخواسته است، به خاطر این مأموریت مدت محدودی فرصت دارد. اگر نتواند نقشهاش را به موقع اجرا کند… همهچیز از دست میرود. حتی شاید چیزی بیشتر از آنچه تصور میکرد.
مسیح نیش خند زد و رز برای سامیار ابرو تکان داد که حرف نزند ، مسیح به یک باره چرخید سمت سامیار خم شد که هر سه نفر ترسیدند و نیلی با عجله سمتشان رفت که مسیح گفت این صحنه هایی که واسه تو هیچی نیست بزار تو خلوتت هیچی نباشه نه دسته جمعی جلوی چند تا دختر، این کارا بی غیرتیه هر چند بعید میدونم اینم برات اهمیت داشته باشه. نیلی کنار رز ایستاد و گفت چرا یکی نمیره بگیرتش. الان کی جرات داره هنوز قلبم تو دهنمه. نیلی نچی کرد و سریع سمت مسیح رفت و بازویش را گرفت و گفت مسیح تموم شد بیا بریم. مسیح به زور از سامیار نگاه گرفت به بقیه نگاه کرد و گفت امروز این چیزا براتون عادیه فردا یه چیز دیگه بعدم میشینید میگید چه دنیای خرابی شده، نمیگید ماییم که خرابش کردیم. نیلی بازویش را فشرد و مسیح چرخید همراه او سمت پله ها رفت، اشکان عصبی لگدش را به مبل کوبید که میترا گفت
گفتم این فیلم نزارید، مسیح هیچ جوره کنار نمیاد، گفتید به راهش میاریم، حالا بیاین جمعش کنید. سامیار آهی کشید و گفت اما عجب صحنه ی توپی بود، فکر نمیکردم انقدر واضح باشه. میترا چپ چپ نگاهش کرد و گفت من با صداشون موی تنم سیخ شد بخدا میدونستم الان مسیح اون کارو میکنه که کرد. رز خودش را روی مبل رها کرد و گفت چه اخلاقی داره! بیش از اندازه متفاوته. سامیار از جایش بلند شد و سمت لپتاب رفت و سی دی درونش را برداشت گفت شما بمونید همین جا من میرم فیلمه رو ببینم. اشکان نیش خند زد و گفت معلومه هنوز تو کفشی. سامیار خندید و گفت نه خداییش بدم میاد فیلم نصفه نیمه ببینم. آره فقط هندزفری بزار صدای خودتم در نیاد. سامیار بلند خندید از پله ها بالا رفت. نیلی به او که عصبی سیگار می کشید نگاه کرد که یکدفعه مسیح چرخید و گفت دیدی؟ نیلی غالب تهی کرد و گفت نه من که تو آشپزخونه بودم.
مسیح چشمانش ریز شد اما نیلی سریع نگاه دزدید و خودش را به آن راه زد و گفت اصلا مگه چی بود تو اون جوری ترش کردی؟ مسیح سمتش رفت و گفت تو ندیدی! نه…خب من که نبودم. مسیح جلوتر رفت رو هب رویش ایستاد، نیلی به چشمانش نگاه کرد و مسیح به لبش نگاه کرد و گفت یه مشت آدم بیشعور این فیلمارو میبینن، این جوری هم که داشتن نگاه میکردن انگار خودشونو جای اونا می دیدن. نیلی از خجالت نگاه به زیر برد که مسیح گفت تو که ندیدی خجالتت واسه چیه؟ مگه میدونی چی بود؟! نه… من خجالت نکشیدم. مسیح دست بالا برد و انگشت شصتش را گوشه ی لب نیلی کشید، نیلی سریع چشم بالا آورد کمی سر عقب کشید که مسیح گفت درسته تو داشتی نوتلا می خوردی. نیلی عقب رفت و گفت من میرم اتاقم الانه که رز بیاد. آن را گفت سریع از اتاق مسیح بیرون رفت، مسیح به انگشت کاکائوی اش نگاه کرد
و شانه بالا انداخت انگشتش را در دهان کرد و سمت پنجره رفت. ساعت دو شب بود خسته گردنش را تکان داد و با لبخند به کار تمام شده اش نگاه کرد، از جایش بلند شد سمت کمد رفت و درون کمد گذاشت، لباسش را در آورد و کلافه تیشرت صورتی گشادی تنش کرد. همان لحظه صدای قفل در، در اتاق پیچید و در اتاق باز شد، مسیح با دیدن نیلی که طاق باز روی تخت افتاده بود، ابروهایش در هم رفت به دستش که هنوز کش دورش بود نگاه کرد، در را قفل کرد سمت تخت رفت، رویش نشست و خم شد سرنگ را از روی تخت برداشت و کش را از دور بازویش باز کرد همه را جمع کرد درون کمد گذاشت، به نیلی که چشمانش بسته بود نگاه کرد و عصبی غرید این روزا روزای آخره، دیگه هیچ وقت این جوری نمی بینمت. دوباره لبه ی تخت نشست به چشمان بسته اش نگاه کرد و دست پیش برد روی پیشانی عرق کرده اش گذاشت.
دیدگاه کاربران