صدرا به سرعت پشت سر او از اتاق خارج شد و قبل از اينكه وارد اتاقي بشود كه باران در آن مشغول نوشتن مطلبي بود دستش را گرفت:
– تو چرا جنبه شوخي نداري! صبر كن!
هنگامه ابروهايش را بالا برد و گفت:
– بنده با مالك دفترم چه شوخي مي تونم داشته باشم جناب ثابت و قتي تو يه مرفه بي دردي كه با خوردن حق ما صاحب دفتر شدي و تازه اونم به ما اجازه دادي با ماهي ….
صدرا او را به طرف در اتاقش كشيد و اجازه نداد تا حرفش را تمام كند و همان لحظه چشمش به باران افتاد كه دست از نوشتن برداشته بود و با تعجب به آن دو نگاه مي كرد و نگاهش ادامه پيدا كرد تا به دست صدرا كه به مچ هنگامه گره خورد ه بود رسيد … صدرا چون كودكي خطاكار به سرعت دست هنگامه را رها كرد. هنگامه با شيطنت لبخندي زد و شانه بالا انداخت و زير گوش صدرا گفت:
– تلفن ميكني به دوستت ميگي ما عصر ميريم كافه اش هرچي ام خواستيم ميخوريم به حساب تو! وگرنه..
– باشه اما به وقتش تلافي ميكنم…
صدرا بعد از گفتن اين حرف سرش را بلند كرد و به باران نگريست كه باز مشغول نوشتن شده بود. هنگامه به طرف اتاق رفت و در همان حال طوري كه فقط صدرا بشنود گفت:
– نگران نباش باران هيچ فكر اشتباهي درباره ما نميكنه …
صدرا با خود فكر كرد اما من در نگاهش چيز ديگه اي خوندم ساعت نزديك چهار بود كه هنگامه رو به باران كرد و گفت:
– امروز دلم ميخواد برم بيرون خسته شدم از اين همه كار كردن مداوم!هوا هم كه حسابي دو نفره است بيا بريم يه دوري بزنيم.
دیدگاه کاربران