کلاس شروع شد و نگين کيفش را باز کرد تا جزوه هايش را از داخل آن بيرون بياورد که متوجه کاغذ نا آشنايي شد کاغذ را باز کرد روي آن نوشته شده بود شب به اين شماره زنگ بزن تا در مورد مزد با هم صحبت کنيم
نگين براي آن که آرش فکر کرده نگين از آن دخترهاست که هر ساعت با پسري هستند مشمئز شد. اول فکرکردکاغذراپاره کرده و در مقابل چشمان آرش آنرا در سطل بريزد اما بعد فکر ديگري به ذهنش رسيد و کاغذ را در کيفش گذاشت. آرش با ديدن عکس العمل نگين لبخند پيروزمندانه اي بر لب راند و مشغول آماده کردن مکالمه امشب در ذهنش شد او از دوستانش شماره نگين را گرفته بود پس مي دانست چه بايد بکند.
نگين نيز ديگر حواسش در کلاس نبود و به فکر نقشه اش بود عصر نگين براي عملي کردن نقشه اش به اتاق نيما رفت او اول مي خواست شماره را به نيما بدهد و بگويد که اين پسر مزاحمش شده است ولي بعد فکر کرد حتما در شب مهماني نيما و آرش شماره هاي يکديگر را گرفته اند و بعد ازکمي فکر به اين نتيجه رسيد که شماره را با نام مزاحم در گوشي ثبت کرده و به نيما بگويد تو به عنوان رفيق من به اين پسر زنگ بزن و بگو ديگر مزاحمم نشود.
وقتي به اتاق نيما وارد شد نيما روي تخت دراز کشيده و مشغول درس خواندن بود نگين صندلي کامپيوتر را بيرون کشيد و آنرا کنار تخت قرار داد و روي آن نشست. نگين: ول کن اين درس و کتابو بچه خر خون. نيما: نگين جان خواهر گرامي بذار اين درسو بخونم بعد با هم سرو کله مي زنيم آخه نمره اش خيلي برام مهمه. نگين: اِ جدي پس منم تا کاري رو که مي خوام برام انجام ندي همين جا مي شينم و اذيتت مي کنم. نيما کتاب را بست و روي تخت نشست وگفت: انگار درس خوندن به ما نيومده خب بگو ببينم چي کارداري؟
نگين: اگه جنبه اش رو داشته باشي و بعد از من آتو نگيري باشه بهت ميگم.
نيما: قضيه داره جنايي ميشه آقا ما نيستيم بلند شو برو بيرون بذار منم درسم رو بخونم.
نگين: اَه لوس نشو من کي گفتم جنايي.
نيما: خيلي خب خود من هم کنجکاو شدم حالا بگو.
نگين: چند وقتيه يه پسره تو دانشگاه هي مزاحمم ميشه.
نيما وسط حرف نگين پريد و گفت: به به چشممم روشن رفتي دانشگاه درس بخوني يا…
نگين: من مي خوام درس بخونم اين هم جنساي شمان که اعصاب راحت براي آدم نمي ذارن در ضمن
ديدي جنبه اش رو نداري باهات مثل آدم حرف زد.
نيما: باشه ديگه حرف نمي زنم فقط بقيه اش رو بگو که دارم از فضولي مي ترکم.
نگين: جدي؟! پس من ديگه حرفي براي گفتن ندارم.
نيما: نگين جان عزيزم،خواهرم، گلم، بگو ديگه.
نگين: نچ اينجوري نمي شه خواهش کن.
نيما: از کي؟ ازتو؟!
نگين: باشه پس برو درس ات رو بخون.
نيما: اي خدا اين فضولي چي بود به ما دادي.
نگين: زود، حوصله ام سر رفت.
نيما: باشه بابا لطفا.
نگين: لطفا چي؟
نيما: تازگيا خنگ شدي؟ لطفا بگو ديگه.
نگين: دلم برات سوخت. قبلا هم مي گفت ولي تازگيها بد گير ميده.
نيما: اسمش چيه؟
نگين فکراينجاشونکرده بودکه اگرنيما چنين سوالي بپرسد به او چه جوابي بدهد کمي فکر کرد و گفت:
وسط حرف من نپر وگرنه نميگم. بعد گفت: امروز شماره اش رو انداخته بود تو کيف من و گفته بود حتما بهش زنگ بزنم منم مي خوام از سر بازش کنم تو بهش زنگ بزن، بگو، من رفيق نگينم ديگه مزاحمش نشو. وگوشي را به سمت نيما گرفت.
دیدگاه کاربران