من، آرمین پژوهش، حدود شش یا هفت سال پیش به همراه پسرخالهام، بابک ستوده، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور مهاجرت کردیم. در این مدت، هر دو در یک آپارتمان شیک زندگی میکنیم و…
موضوع اصلی رمان شیرین:
من، آرمین پژوهش، حدود شش یا هفت سال پیش به همراه پسرخالهام، بابک ستوده، برای ادامه تحصیل به خارج از کشور مهاجرت کردیم. در این مدت، هر دو در یک آپارتمان شیک زندگی میکنیم و
صداش که دیگه هیچی! بقدری صدای قشنگی داره که وقتی حرف میزنه مثل لالایی به گوش آدم میرسه! بابک زود شماره تلفنش رو بده که این به درد تو نمیخوره! واسه تو بعدا یه فکری میکنیم! میشه یه دقیقه جدی باشی؟ بابک خب. جدی م، بگو. بهم گفت که دیدار اولمون به خواست اون بوده. اما دفعهی دیگه دست خودمه. بابک یعنی چی؟ کجا باهاش قرار گذاشتی؟ پای کوه بیستون یا دم در قصر خسروپرویز؟! حالا بازم شوخی کن! بابک آخه تو یه حرفایی میزنی! یه خوابی دیدی رفته پی کارش. دست وردار ترو خدا. منم اولش فکر میکردم که خوابه. اما نبود. بابک یعنی شیرین واقعا اومده سراغ تو؟! چی بگم؟ واسه خودمم عجیبه. بابک حالا چی میگفت؟ می خواستی زود بپری و شستپاش رو بگیری! میگن اگه تو خواب شست پای مرده رو بگیری به ارزوهات میرسی! چیزی به اون صورت نمیگفت. یه جاش خنده م گرفت، تهدیدم کرد.
یه جاش گریه کرد. همین. بابک اونجا که تهدیدت کرد. غلط کرد! اونجا که گریه کرد، تو غلط کردی! حتما یه چیزی گفتی که دختر مردم رو به گریه انداختی! من چیزی نگفتم. اسم فرهاد رو که بردم، گریه ش گرفت. بابک خاک بر سرت کنن! آدم دختری رو که میبینه. اسم دوست پسر سابقش رو جلوش میبره؟! بازم شوخی کن! بخدا جدی دارم حرف میزنم. اونی که من دیدم خواب نبود! بابک پس چی بود؟ چه میدونم. بابک خیلی خب. حالا ولش کن. صبحونه تو بخور کار داریم. اشتها ندارم. بابکای بابا! تا حالا خواب نداشت، حالا خوراک نداره! اون از فرهاد، اون از خسرو، اینم از تو! هنوز هیچی نشده هواییات کرده! حالا چی کار داری؟ بابک یک کاری دارم دیگه. دیگه چه نقشهای کشیدی؟ بابک ت جدی کار دارم. اول میخوام یه زنگ بزنم ایران به خونه مون. بعدشم اکشب میخوام برنامه جور کنم با بچهها بریم بیرون. کجا بریم؟
قبرستون! یه جا میریم دیگه. فعلا بذار یه زنگ بزنم ایران تا بعد. بلندشد و شمارهی خونه شون رو گرفت. گویا باباش تلفن رو ورداشت. تا خط وصل شد. صداش رو مثل مریضها کرد و شروع کرد به صحبت بابک سلام باباجون. قربون صدات برم. آره منم غلامت! چطورین شما؟ ای منم بد نیستم. یعنی هستم دیگه. زنده م هنوز!! نمیفهمیدم باباش چی میگه، اما بابک خودش رو زده بود به موش مرده بازی. باباجون، مامان چطوره؟ بخدا دلم براتون یه ذره شده. صدام اینطوری شده دیگه. از بس بلند بلند درس خوندم صدام گرفته! هی درس میخوندم هی واسه خودم تعریف میکردم! بله، تموم شد، مدرک مون رو هم چندوقت دیگه میگیریم. اما اگه منو ببینین نمیشناسین! شدم عین نی قلیون! نه خورد و خوراک مون خوبه. اما الان سه ماهه که نشستیم تو خونه و در رو رو خودمون بستیم. باور میکنین که الا چند وقته رنگ کوچه رو ندیدیم؟
آروم گفتم لال شی پسر با این چاخانات! بابک: آرمینم خوبه. یه مدت افتاده بود دنبال رفیق بازی! با بدبختی جلوش رو گرفتم و هر جوری بود تو درسها رسوندمش! قبول شد بالاخره. اینا چیه میگی؟! حالا میره به بابا میگه! بابک نه باباجون پول میخواهیم چیکار؟! مااینجا رفت و آمدی نداریم که! رفیق بازیم که نمیکنیم. همه ش نشستیم تو خونه. فقط یه خرج خورد و خوراک مونهن که اونم چیزای گرون نمیخریم و گوشت و مرغ م یه خرده کمتر مصرف میکنیم خرج و دخل مون جور میشه! قربون اون طرز تربیت تون برم که منو اینطوری بار آوردین! البته خاله و شوهرخاله واسه ارمین پول بیشتر میفرستن، اما من لازم ندارم. نه باباجون، هرچی دارم از شما و مامان دارم، یعنی بیشتر از شما. من که یه جوون جاهل بودم و عقلم به چیزی نمیرسید. شما خوب منو تربیت کردین. مامان گاهی منو لوس میکرد اما یادمه بهشون ایراد میگرفتین.
دیدگاه کاربران