موضوع اصلی رمان تب:
داستان روایتگر زندگی سه شخصیت متفاوت است: البرز، پارسا و صدف. صدف و پارسا، دختر و پسری هستند که در کودکی در پرورشگاه بزرگ شدهاند؛ گذشتهای تلخ که مسیر زندگی آنها را به شکلی پیچیده و گرهخورده در هم تنیده است. سالها بعد، در میان فراز و نشیبهای بیپایان زندگی، با البرز آشنا میشوند؛ پسری با زخمهایی پنهان، که به دلایلی خاص وارد مسیر آنها میشود و ناگهان سرنوشت این سه را به هم پیوند میزند. در دل تمام این پیچیدگیها، عشقی آرام اما عمیق شکل میگیرد… عشقی که باید از دل رنجها عبور کند تا معنا پیدا کند.
به محض رسیدن به خانه به اتاقم میروم و کت و پیراهن و جورابم را در می آورم. احساس خفگی دارم تمام وقایع از دیروز تا لحظه ی آخری که پیاده اش کردم پیش چشمم رژه می رود سرم از درد به دوران افتاده پارسا برایم قهوه می آورد و روی میز کنار تخت میگذارد ضربه ای به شانه ام میزند و می گوید: شرمنده تم داداش روم سیاه و می رود قهوه را سر میکشم و برمی خیزم باید دوش بگیرم از دراور میز توالت لباس زیر و یک تیشرت در می آورم و چشمم به شیشه ی خالی عطر می افتد. درش
را باز میکنم هنوز هم بویش برایم مثل روز اول تازه ست. تقدیم به دکتر بابالنگ دراز بابت همه ی خوبیه اش خزیدن رو به بالای اژدها را حس میکنم خارهای عظیم پشتش توی گلویم فرو می روند و باعث میشود به سرفه بیافتم عطر را دوباره بو می کنم خیسی موهایش را به خاطر می آورم چشمهایم را میبندم آن بوی خاص را امروز توی ماشین هم حس کردم
وقتی که کمرش را ماساژ دادم وقتی کنم را روی تنش انداختم صدایش توی سرم زنگ می زند: البرزا بذارین توضیح بدم. ازدها جایش تنگ است خشمگین شده دست و پا میزند و گلوی مرا زخمی تر و خونین تر می کند. “هیچی اون جوری نیست که شما فکر می کنین.” فکم می لرزد. دیدم مختل می شود از او می پرسم از اویی که نیست. پس چه جوریه چشم آهویی؟ چه جوریه؟” پرده ای پیش چشمم می افتد مثل پرده ی سینما صدف را می بینم که با مردی در هم پیچیده محکم پلک هایم را فشار می دهم. چه جوریه؟ ها؟ چه جوریه؟ طاقت نمی آورم نمی خواهم ببینم پرده هیچ جوره از پیش چشمم نمی رود. ازدها هم آتشم می زند چنگ میزند گلویم درد دارد دادم به آسمان می رود. چه جوریه لامصب؟ چه جوریه؟ پارسا سراسیمه وارد اتاق میشود ازدها نمره می کند شیشه ی عطر را با تمام قدرت به دیوار می کوبم و هم نفس با اژدها فریاد می زنم.
پارسا نزدیکم میشود از کنارش میگذرم و خودم را توی حمام می اندازم و به بعض لعنتی ام اجازه ی شکستن و به تن خسته ام اجازه ی فرو ریختن می دهم. با کوفتگی و سردرد بدی از خواب بیدار میشوم حتی آرام بخشی هم که خورده بودم نتوانست کمکی به خواب شبانه ام بکند چند ساعت محدودی را که خوابیدم در کابوس گذراندم نگاهی به ساعت میاندازم چند دقیقه از هشت گذشته به خودم باشد دوست دارم توی تخت بمانم و کل روز را هیچ کاری نکنم با حسرت پتو را کنار میزنم و از اتاق بیرون می روم پارسا روی مبل نشسته مقابلش یک زیرسیگاری پر از ته سیگار است از تصور این حجم دودی که وارد ریه هایش کرده وحشت زده می شوم و درد خودم را فراموش میکنم سیگار نصفه ی توی دستش را می گیرم و خاموش میکنم تمام وجودش و تمام فضای خانه بوی دود می دهند. سرش داد می زنم خوبم نترس.
با خشم دست زیر بازویش می اندازم کجا خوبی؟ داری میکشی خودت رو پاشو ببینم. باز هم مقاومت نمی کند بر می خیزد سرش گیج می رود و وزنش را روی من می اندازد به زور تا حمام می رسانمش و می گویم یالا دوش بگیر ریشتم بزن من همین بیرونم در رو هم قفل نکن. پشت در میمانم میترسم بیفتد اما ده دقیقه بعد صدایش را میشنوم که حوله می خواهد. حوله را به دستش میدهم و هر چه سیگار توی خانه داریم می شکنم و له می کنم و توی دستشویی می اندازم سیفون را هم میکشم پنجره ها را باز میکنم تا هوای خانه عوض شود و بعد به آشپزخانه میروم و بساط صبحانه را روی میز می چینم و صدایش میزنم میآید ریشش را نزده اما به نظر کمی سرحال تر می آید. بیا یه چیزی بخور. بعدش بگیر بخواب. چاپش را لاجرعه سر میکشد لقمه ای نیمرو به دستش می دهم. می خورد. اما لقمه ی بعدی را پس می زند.
دیدگاه کاربران